نویسندگان وبلاگ
مامانی وروجک
آرشیو وبلاگ
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
لینک دوستان
آيسان
**وروجک مامان= آرش**
آرين کوچولو
بوی جوی موليان
ايليا
حس قشنگ مادری
مهديار
ستاره طلايی
ني نی بلاگ
دل آرام
مانی فسقلی و مامان صفا
مامان کوچولو
اشکان کوچولوی شيطون
*کيان و کيارش*
آيدا کوچولو
آرتا شور زندگی
پرنيان
مامان يک کفشدوزک
نازنین
هديه زيبای خدا
نيما گولی
ملوسک
**خونه دوم وروجک و مامانی**
پارميس
*کيارش۲*
نی نی گولی
آنديا کوچولو
پگاه و پارسا
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : ماكرومديا
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
سلام پسرم اين بار براي تو مينويسم، براي تو كه به ياد بياوري چيزهايي را كه به خاطر نسپردهاي. پسرم امروز روز تولد يكي از بهترين و عزيزترينهاي زندگي منه! امروز روز تولد كسيه كه ديگه نيست تا براش جشن بگيريم، امروز روز تولد بهترين پدريه كه ديگه كنار ما نيست كه در اين روز اونو در آغوش بگيريم و ببوسيم، عزيزم امروز روز تولد بابايي من و باباجان تو است! پارسال با بابايي رفتيم هاكوپيان و با وسواس تمام پيراهني براش گرفتيم كه نشانه اعتقاد ما به بهبودي و سلامتي اون بود و امروز ديگر بابايي نيست كه اون پيراهن را بپوشه! پسرم ميخواهم از بهترين پدر و پدربزرگ دنيا برات بگم تا مبادا روحي كه عاشقانه دوستت داشت را فراموش كني! كيارشم باباجان عاشق تو بود، حتي قبل از اين كه به دنيا بيايي يا حتي قبل از اين كه من با باباييت ازدواج كنم! شايد خندهدار يا اغراق به نظر برسه اما عزيزكم الان در كمد لباس تو لباسي براي 2 سالگيت هست كه باباجان در سفر مكه برات گرفت!! وقتي باباجان پول لباس را حساب كرد ما همه در تعجب بوديم كه اين لباس براي كيه؟! غافل از اين كه اين لباس براي نوه عزيزيست كه 2 سال و نيم بعد به دنيا آمد! در تك تك لحظات دلواپسي و نااميدي دروان بارداري من باباجان بود كه عشق تو را در دل ميپرورانيد و اميد ميداد! اين پدربزرگ عزيز تو بود كه با وجود درد جانكاهي كه بعدها فهميديم از سرطان بوده پابهپاي ما و حتي جلوتر از ما براي گرفتن سيسموني و كمد و ... ميآمد و از همه چيز بهترينها و كاملترينها را برات ميگرفت كه مبادا نوه كوچكش كم و كسري داشته باشه! اين عاشقترين پدربزرگ دنيا بود كه لوازم و وسايل تو را به بيمارستان رسوند و اين مهربونترين بابايي بود كه وقتي تا نيمه شب از دل درد گريه ميكردي تو را بغل ميكرد كه آروم بشي!!! كيارشم اين بهترين باباجان عالم بود كه با وجود اين كه هنوز 10 روز از اون عمل سخت نگذشته بود و خانه ما مهمان بود كيارش دو ماهه گريان شيطون را با خودش به تخت برد و يك ساعت تمام با سوت آهنگ « امشب در سر شوري دارم» را زد تا تو آروم بشي و بخوابي!!! ... بله پسرم اين همون پدربزرگيه كه بزرگترين آرزوش اين بود كه يك روز دست نوه كوچولوشو بگيره و با خودش به پارك ببره و سوار تاب و سرسره بكنه و براش توپ و بستني و بادكنك بگيره و هر وقت نوه عزيزش گفت " بابايي برام اسباببازي بخر" لوسش كنه و براش همه چيز بخره! اما بابايي عزيز من نموند كه امروز با تو به پارك بره و وقتي با صداي بلند فرياد ميزني "توپپپپپپ" برخلاف من برات بگيره! اما ميدونم هر روز عصر كه برميگرديم خونه و تو ما را مجبور ميكني كه سوار تاب بكنيمت يا از سرسره ببريمت بالا روح بزرگش در كنار ما هست تا تابت را هول بده يا دستت را بگيره تا از سرسره به پايين سر بخوري! پسركم تو 1 ماه و نيمه بودي كه فهميديم بابايي سرطان داره و دو ماهه بودي كه باباجان آمد تهران تا در بيمارستان لاله اون عمل خيلي سخت را انجام بده و از خداوند سپاس گذارم كه اين فرصت را به ما داد كه 3 ماه از آخرين لحظات با او بودن را در كنارش باشيم. با اين كه بابايي خيلي ضعيف بود و جلسات طولاني و زياد شيمي درماني اون فروغ هميشگي را ازش گرفته بود ولي عشق تو و عشق همه هنوز دل قلبش بود. خوب به ياد دارم شبي از 5 ماهگي تو بابايي آمد كنارت دراز كشيد و تو كه سخت در تلاش بودي كه روي چهار دست و پات بري از روش غلطيدي و باهاش بازي كردي و به بابايي خنديدي، وقتي بابايي بلند شد چنان ميخنديد و شكفته شده بود كه تعجب كرديم، بابايي گفت " چه قدر لذت بردم، خداوند با دادن اين نوه نعمت را به من تمام كرده و من ديگه آرزويي ندارم! چه قدر نوه دوستداشتنيه!" پسرم عاشقترين بابايي دنيا و اوني كه تورا هم اندازه مادر و پدرت دوست داشت ديگه نموند تا ايستادن و راه رفتن تو را ببينه! پيش ما نموند تا در آمدن يكي يكي دندونهاتو ببينه، اين جا نبود كه با تو پارك بره و ببينه چهقدر قشنگ با پا به توپ ضربه ميزني و از سرسره بالا ميري! پسرم عزيزترين نموند كه حالا كه اين قدر شيرين شدي يكي يكي شيرين كاريهاتو ببينه و از قد كشيدنت لذت ببره! اما پسركم من از ته قلب اعتقاد دارم باباجان هميشه در كنار تو هست و خواهد بود و همان طوري كه من احساس ميكنم در هنگام راه رفتن دست تو را گرفت يا در هنگام خطر سپر تو شد موقعي كه اولين بار به مدرسه بروي در اولين قدم ها كنار تو خواهد بود و با تك تك لبخندهاي تو خواهد خنديد و براي تك تك مشكلات تو نگران خواهد شد! پسركم من صميمانه باور دارم پدرم براي لحظه لحظههاي زندگي تو دعا خواهد كرد و بهترينها را براي تو آرزو خواهد كرد و هيچگاه تو را تنها نخواهد گذاشت! و اگر غير از اين بود تو چنان با او يك رنگ و آشنا نبودي كه هر بار بر سر مزارش چنان با شور و علاقه با عكسش حرف بزني و گلهاي كنار خانه اش را ناز كني و با او و عكسش چنان راحت و صميمي و آشنا باشي! كيارشم ازت ميخواهم عزيزترين و عاشقترين پدربزرگ دنيا را هميشه به خاطر داشته باشي! مهربونترين، فداكارترين، شيك پوش ترين و بهترين پدربزرگي كه هر نوهاي ميتونه داشته باشه را تو داشتي و ازت ميخواهم هميشه به اين افتخار كني كه تو چنين پدربزرگي داشتي و هنوز هم در كنار خودت داري و قول بدهي هميشه و هميشه در قلبت هم او را به خاطر داشته باشي! پدربزگي كه هميشه عاشقانه و به مفهوم واقعيه عاشق، دوستت داشت...
سلام
اول از همه روز پدر را به تمام پدرهاي خوب دنيا مخصوصاً پدر خوب و عزيز كيارش و پدر مهربونم كه ميدونم هميشه كنار ماست و در تكتك لحظات و خوشيها و ناراحتيها با ما شريكه تبريك ميگم!
باباهاي مهربون روزتون مبارك
دوم، تا جايي كه من اطلاع دارم بازم مسابقه فينگيلها به تعويق افتاد و رفت آخر مرداد!!!!! كمكم داره اون هيجان اوليهاشو از دست ميده و لااقل تو ذهن من اين فكر داره جون ميگيره كه سركاريه!!!!! و از اونجايي كه من خيلي دوست دارم همه دوست هاي عزيزمو كه در اين مدت اين همه به من لطف داشتند را ببينم و نتونستم سر قرار وبلاگي قبلي كه كلي دلم ميخواست بيام، حاضر بشم و ديگه اين كه گويا نيكان و مامانش دارند ميآيند تهران بنابراين تصميم گرفتم يك قرار وبلاگي ديگه بگذارم! اگه شد تو همين هفته ولي دوست دارم روز و مكانش را خود دوستان پيشنهاد بدهند! موافقيد؟! پس حتماً نظرتونو بگيد!
در پست قبلي قول داده بودم درباره بازي كه مامان ماني لطف كردند و منو دعوت كردند بنويسم و الوعده وفا:
چند سال پيش تلويزيون يك فيلم نشون داد كه من خيلي از ديدن اون خيلي لذت بردم، سهشنبهها با موري، تو يك قسمت فيلم شاگرد موري ازش ميپرسه اگه به تو بگند كه 24 ساعت آزادي كه هركاري كه خواستي بكني و هيچ محدوديت جسمي و مادي نداشته باشي چي كار ميكني؟! ( موري مبتلا به بيماري سختي بود! ) جواب موري اينقدر ساده بود كه نشون داد خوشبختي خيلي سادهتر از اونيه كه فكرشو بشه كرد. من به جواب موري كاري ندارم اما من اينقدر از اين سئوال خوشم آمد كه اونو از خيلي دوست هام كردم و قضاي روزگار باعث شد باز اين سئوال زنده و تكرار بشه! البته جواب امروز من با جواب چند سال پيشم فرق ميكنه كه البته واضحه چرا!
من ترجيح ميدهم 24 ساعتم از 10 شب شروع بشه! دوست دارم يك شب ساكت و آروم داشته باشم كه صبح زود وقتي بيدار شدم احساس راحتي و سبكي و لذت بكنم ( نه مثل هر روز انگار از ميدان كارزار آمدم! ) بعد اسباب صبحانه و يك گردش سبك را آماده كنم و با دوستهاي قديميم كه شرايط زندگي باعث شده مدتها نبينمشون بريم گردش تو دامان طبيعت! روي سبزهها بشينيم و نسيمي بوزه و هوا هم ملايم باشه و خورشيد را ببينيم و با هم گپي بزنيم و يادي از گذشتهها بكنيم! بعد دوست دارم بيام خونه و با آرامش و خيال راحت خونه را مرتب و تميز كنم و غذايي بپزم ( مثل يك خانم خانهدار و كدبانو با نهايت دقت و حوصله! ) سفره با سليقهاي بچينم و بعد ميزبان خانوادهام و مادر و برادر عزيزم بشم كه كلي برام زحمت كشيدند، باشم و اين دفعه با آرامش و بدون هول و استرس غذا را با هم بخوريم و صحبت كنيم و از در كنار با هم بودن لذت ببريم! بعداز ظهر را با پسرم بگذرانم و با هم بازي كنيم و براش قصه بخونم و در آغوشش بگيرم تا بخوابه و خودم مدتي را با همسرم تنها باشم، ياد قديم كنيم و از در كنار هم بودن لذت ببريم! ( كيارش وقتي بيدار باشه لحظهاي نميگذاره من و پدرش كنار هم باشيم و سريع مياد بين ما ميشينه!! يك رابطهاي با اين ماموران حفظ امنيت اجتماعي داره!!!!!!!!! ) بعد عصرش كيارش را برداريم و بريم يك پارك يا بوستان خوش آب و هوا و با كيارش كلي بازي كنيم و سوار تاب و سرسرهاش بكنيم بستني بخوريم عكس بندازيم و... و شب با همسرم تنهايي بريم يك رستوران خلوت، ترجيحاً جايي كه ازش خاطره داريم و شام بخوريم و ساعتي را بدون دغدغه حرف بزنيم و در آخر شب را زود به بستر برم چون ديگه اون شب جزء 24 ساعت مذكور نيست!!!!!!!!!!!
من دوست دارم همه دوستاني كه لطف ميكنند و مهمونم ميشند تو اين بازي شركت كنند اما اگه بخواهم اسم ببرم از بهاره جون و سميه جون و آرزو مامان ترنم خانم و مريم مامان پارميس و ليلي مامان يونا و مژگان خانم مامان آنديا و... دعوت ميكنم ( بازم بگم؟! مشغول الزمه، مشغول الضمه، مشغول الذمه يا مشغول الظمه ( كدوم درسته؟! )هستيد دعوتمو قبول نكنيد! وگرنه منم دعوتتونو قبول نميكنم و خونتون نمييام!!!!!!!! (حالا كي دعوت كرد! ) )
خوب چون اين پستم يك كم طولاني ميشه فهرستوار درباره اتفاقات اخير مينويسم:
اول از همه بعد مدتها رفتيم و موهاي كيارش كه ديگه ميشد بستش را كوتاه كرديم! اما انگار زيادي كوتاه شد!
ديگه اين كه شديد شيطون شده، قبلاً اون دنبال من ميومد و چيزهايي كه جمع ميكردم را ميريخت به هم حالا من بايد دنبالش برم و ريخت و پاشهاشو جمع كنم!باور نداريد؟! اينم شاهدش!
در آنجا كه ديگر كش و نخ و چسب و... اثر ندارد!!!!
جمعه هفته پيش رفتيم پارك ملت، كيارش با يك دختر 9 ساله دوست شده بود و كلي با هم توپ بازي كردند!!!

كيارش در پارك ملت

كيارش با باباش قايم باشك بازي ميكنه، قبلاً باباش قايم ميشد اون پيداش ميكرد حالا اون قايم ميشه باباش بايد پيداش كنه!
گل پسرم ديگه كلي كمكم ميكنه، بعد غذا به شدت اصرار داره بشقابها و مخصوصاً بشقاب خودشو ببره تو آشپزخانه!! ديگه خودتون ميتونيد مسير حركت را تصور كنيد!
جمعه رفتيم جاده چالوس و ناهار را اونجا با مامان بزرگ بابايي خورديم! مامان بزرگ بابايي خيلي زن باحاليه! اهل حال و گردش! كيارش يك لحظه هم آروم نداشت و همش ميخواست با بچهها بازي كنه! به هر كي خوش نگذشت كيارش كه كلي حال كرد!
براي كيارش يك تخت خريديم! موقع نصب همش خودش ميخواست پيچهاشو بپيچونه!! شما جايي سراغ نداريد تشك پنبهاي مدل خوشخواب بفروشه؟!

اين پيچ را بايد سفت كنم؟!

ببين چه سفت شد؟!
بازم يادآوري ميكنم دوستاني كه تمايل دارند تو قرار وبلاگي ما شركت كنند نظر يادشون نره! اگه دوست داشتيد شماره موبايلتون را به آدرس ايميل كيارش بفرستيد تا براي هماهنگ كردن باهاتون تماس بگيرم!
من و كيارش منتظرتون هستيم!
وروجك و توپش

پيام هاي ديگران ()
link
یکشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک
سلام
· ما آدمها عادت كردهايم نداشتههامونو بشماريم.
شايد براي اين كه داشتههامون قابل شمارش نيستند.
· در نگاه كسي كه پرواز را نميفهمد هر چقدر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد.
· هيچ چيز، هيچ كس به اندازه ذهنمان محدودمان نميكند.
· وقتي كلماتت را تغيير دهي جهانت را تغيير ميدهي.
و در آخر شعر گونهاي كه به نظرم به پست اين دفعه بي ربط نيست:
· نوزادي متولد ميشود
با هزاران نقشهاي كه والدينش برايش كشيدهاند
" به بهشت خوش آمدي عزيزكم.
از من ميشنوي تنها به قلبت گوش بسپار
تا بهشت باقي بماند"
اين مطالب از مجله موفقيت گرفته شده كه به نظرم جالب آمد و دوست داشتم براي شما هم ذكر كنم!
كيارش تازگيها خيلي شيطون شده، كاري نيست كه نكنه، به راحتي روي مبل ميره و مياد روي اُپن يا روي شومينه!!!! تمام وسايل آشپزخانه را به هم ميريزه موقع غذا خوردن سالاد و ماست و بشقاب من و باباشو خودش را با هم يكي ميكنه و... صبحهايي كه خونه باشم زودتر بيدار ميشم و خونه را مرتب و همه جا را تميز ميكنم، تمام اسباب بازي هاشو جمع ميكنم و ميگذارم توي استخرش ( يك دفعه فكر نكنيد باهاشون بازي ميكنه! نگاهشونم نميكنه فقط روي زمين و زير صندليها و مخصوصاً غير قابل دسترسترين جاها پخششون ميكنه! ) خلاصه تا بيدار ميشه شروع ميكنه به شيطنت، پشت سر من راه ميره و هرچي من جمع ميكنم به هم ميريزه!! مثلاً قابلمهها را ميريزه وسط اگه يك روز من بهشون دست نزنم همين جوري رو زمين هست ولی تا جمعشون کنم هر جا که باشه یک دفعه ظاهر میشه و پشت سر من دوباره همه چیز را به هم می ریزه و میره سراغ کارش!!!! چند روز پیش ساعت 11صبح بود یک نگاهی کردم به دور و برم دیدم وای خدای من چه وضعیه! اگه یک نفر الان در بزنه بیاد تو فکر می کنه آمده تو انباری!!! در حالی که من از 7 صبح یک لحظه هم استراحت نکرده بودم، عصبانی به کیارش گفتم من هی جمع کنم تو به هم بریز و بعد خسته و با اعصابی داغون رفتم روی تخت دراز کشیدم و داشتم فکر می کردم یک دفعه کیارش آمد و بغلم کرد و هی نگاهم می کرد و می خواست من را ببوسه! بغلش کردم و کنار هم دراز کشیدیم، بعد کتاب همه بچه ها تیزهوشند اگر که کنار تخت بود و برداشتم و بازش کردم دقیقاً قسمت امنیت عاطفی اومد!!!!! نوشته بود یک بچه ای که امنیت عاطفی داشته باشه هیچ وقت به مادرش نمی چسبه! با امنیت عاطفی استعداد بچه ها بیشتر شکوفا میشند و راحتتر و سریع تر به یادگیری و بالندگی می رسند! اخلاق خوب و رابطه اجتماعی چیزیه که از بچگی با آدمه و اکثراً ذاتیه اما در صورت عدم امنیت عاطفی می تونه جاشو به ترس و اضطراب بده و ... تحت تاثیر قرار گرفتم! چرا باید کاری کنم که پسرم ناراحت بشه و احساس نگرانی بکنه؟! چه اهمیتی داره اگه کسی سر زده بیاد و ببینه خونه ما فرقی با انباریه اون ها نداره؟! اصلاً چه اهمیتی داره که دیگران چه فکری بکنند یا حتی خودم چه احساسی داشته باشم؟! چرا باید موفقیت و رشد و از همه مهم تر اخلاق خوش و لبخند کیارش را فدای یک کم نامرتبی و به هم ریختگی خونه کنم؟! ... پس از این به بعد زنده باد بازی و نقاشی و لبخند و آغوش و بوسه و... و بی خیال هر چی خونه و مرتب کردنش!!!!!!
مطمئنم تا به حال لپ لپ خريدهايد ولي مطمئنم چيزي كه از لپلپ ما مياد بيرون از لپلپ هيچ كدومتون بيرون نيومده! ميگيد نه؟! بياييد اينم شاهد ماجرا!!!!!!

لپلپ از نوع كيارش وروجكي
در ادامه اقدامات وروجكيش هر روز مياد سبد سيب زميني پيازهامو برميداره، سيب و پيازهاشو ميريزه وسط بعد يك سيني برميداره ميره ميگذاره روي ميز هال و يكي يكي سيب زميني و پيازها را ميگذاره روش بعد هم زير صندلي و... و در آخر وقتي مامان ميخواهد غذا درست كنه حدس بزنيد كجا بايد دنبال پيازهاش بگرده؟!

سبد جديد سيب زميني و پيازهاي مامان
خدا پدر و مادر و جد و فك و فاميل گذشته و آينده اين مخترع ترموكوپل را بيامرزه كه اين ترموكوپل را اختراع كرد و گرنه خونه ما تا به حال 148 باري منفجر شده بود!!!! چون كيارش همش ميره سر گاز و هي با شيرهاش بازي ميكنه! تا حالا هم چند بار غذام ته گرفته چون خود سرانه آمده و زير غذا را بالا كشيده!
هفته پيش كه كيارش را بردم مهد خيلي خوشش آمد و وقتي ميآوردمش بيرون بهانه بچهها را ميگرفت اما اين هفته همش تا ميبرمش دم مهد گريه ميكنه و موقع شير دادن يا بردنش ميرم سراغش یک گريه دلخراشي ميكنه كه با اعصاب خورد و دل ريش ميرم سر كارم، كاشف به عمل آمد مربيش عوض شده، قبليش يك دختر جوون بود اما مربي اين هفتهاش يك خانم مسنيه! بهش گفتم هفته پيش مربي كيارش يكي ديگه بود، گفت مربي اصلي بچههاي زير 2 سال منم، هفته پيش مرخصي بودم!!! خانم خوبي هم هست ها ولي نميدونم چرا كيارش تا ميبيندش گريه ميكنه، گرچه مربيش ميگه تو مهد آرومه و همش بهش چسبيده! غمي شدهها كلي خوشحال بودم كيارش مهد را دوست داره!!!
چند روز پيش در اخبار علمي تلويزيون ميگفت محققان فرانسوي فهميدند قرار دادن كودكان زير 2 سال در برابر برنامههاي تلويزيوني و حتي آموزشي باعث عدم تمركز آنها در سنين بالاتر ميشه!!!! تازه كشف كرده بوديم كه كيارش از تام و جري خوشش ميادها!!!!

كيارش در حال عوض كردن كانال براي ديدن برنامه مورد علاقهاش

ببينيد جيگر مامان چه قشنگ سيب ميخوره؟!

فداي خندههات برم وروجكم

كيارشم داره كمك مامان لباسها را ميريزه تو ماشين لباسشويي

اين آقاي خوش تيپ را ميشناسيد؟!

كسي منو صدا كرد؟! منو با عينك هم شناسايي كرديد؟؟؟
خبر داريد ساخت برج ميلاد به اتمام رسيد؟! البته تو خونه ما، اينم عكسش:

مصالح ساخت برج: قابلمه مامان، تن ماهي، كاسه، توپ كيارش
صفا خانوم گل مامان ماني جون منو به بازي 24 ساعت دعوت كردند ( خودمونيمها هيچ كس ما را به عروسيي، تولدي و... دعوت نميكنه ) ممنون صفا جون، با اجازه تون می گذارم برای پست بعدی چون دوست دارم مفصل درباره اش بنویسم و این پست هم همش مال کیارش باشه.
پيام هاي ديگران ()
link
سهشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک
سلام به همگی دوستان
ببخشید دیر شد! اول یک توضیحی درباره پست قبلی بدم و بعد درباره سفر:
دفعه قبل وقتی پست "این جا تهران است..." را فرستادم و قبل از اینکه بتونم پرشین بلاگ را هم آپ کنم کامپیوتر قاط زد و دیگه درست هم نشد و چون مسافر بودیم دیگه دنبال درست کردنش نرفتیم و بعد سفر هم چون مشغول جمع و جور کردن وسایل بودیم دیگه نشد!
خوب حالا درباره سفر:
چهارشنبه صبح ساعت 11 پرواز داشتیم، تو فرودگاه یک دختر 2 ساله ناز با کیارش دوست شده بود و هی به کیارش می گفت نی نی بیا! اولین باری بود که کیارش از بچه ای خجالت میکشید اما بعد کلی با هم دوست شدند! حیف که دوربین را تو چمدان گذلشته بودم و همراهم نبود، گرچه عکس های قشنگی با موبایلم انداختم اما به علت قارقارک بودن موبایل این جانب و عدم اتصال به کامپیوتر نشد عکسشو بگذارم! کیارش تو فرودگاه خیلی شیطونی کرد اما وقتی هواپیما بلند شد انگار قرص خوابشو بهش دادند خوابید تا مشهد و بعد از فرود هواپيما بیدار شد. رفتیم هتل و استراحتی کردیم و بعد رفتیم حرم، فسقلی تا به حال این قدر جمعیت ندیده بود! حسابی هم شیطون شده بود و تا می گذاشتیش زمین مثل فرفره می دوید! از ترس بچه دزدي هايي كه اخيراً زياد هم شده به نوبت نماز جماعت خوانديم. كيارش نگذاشت يك زيارت دلچسب بخوانيم، كلي اسباب بازي براش گرفته بوديم، مي گذاشتيم جلوش تا بازي كنه، تا بسم الله را مي گفتي يك دفعه مي ديدي نيستش! قيافه من ديدني بود! وسايل كيارش به اين دستم، كتاب دعا به اون دستم و جانماز به دندون دنبال كيارش از اين رواق به اون رواق ميدويدم! هميشه خاطره انگيزترين قسمت سفر به مشهد نشستن تو صحن جمهوري، موقع نماز عصره! هوا هر قدر هم كه گرم باشه هميشه يك نسيم ملايم مي وزه، هوا تاريك و روشن و كلي پرنده توي آسمونند! صداي اذان اونجا يك جور ديگه دل آدمو مي لرزونه! تازه چهارشنبه شب، شبه ولادت حضرت فاطمه بود و همه جا چراغوني بود و نقاره مي زدند، كلي كيف كردم! ناخودآگاه ياد شب ولادت حضرت فاطمه در 4 سال پيش افتادم، اون موقع با بابايي و مامانيم و برادرم كنار بقيع بوديم، عجب شبي بود، اون موقع هم شب جمعه بود، زن هاي عرب شيعه كلي شيريني و شكلات پخش مي كردند و شادي مي كردند! اون موقع بابايي زنده بود...
پنج شنبه صبح رفتيم يك كم مشهد را بگرديم، بردنمون بازار الماس شرق، اگه رفته باشيد همش لوازم خونه است و اسباب بازي! اين جوري شد كه بازم كيارش خرج رو دست مامان و باباش گذاشت و شونصدمين توپش را هم گرفت! ( آخه ديوانه مون كرد از بس گفت توپ و هي تو مغازه هاي مردم دنبال توپ دويد، بچه ام پشتكارش خوبه!! ) بعد رفتيم طبقه آخرش كه سرزمين عجايبه! پسرم كلي تو استخر توپش بازي كرد و اون معكب و استوانه هاي پارچه اي را هي جابه جا كرد و ديزاين اون جا را كلي براشون تغيير داد! بعد رفتيم سوار قطار شادي شديم و دو دور افتخاري براي تنها مسافرهاش كيارش و بابايي و ماماني زد!!!!! ( خوبه اين سن بچهها، به اسم اون ها كلي ياد بچگي ميكنيم! ) و آخر سر هم سوار ماشين آتش نشاني شد! كلي خوشش آمده بود ولي زود ايستاد! فرق اين ماشين ها تو سرزمين عجايب كه با هزارتومان كار مي كنه با اين ماشين ها كه با 50 تومان كار ميكنه چيه؟؟؟؟ اين هزارتومانيه كه زودتر وايساد!!!! بعد كلي فعاليت هم رفتيم ناهار، پسرم تو سفر اشتهاش باز شده بود و همه چيز را دوست داشت و ميخورد. عصر هم رفتيم حرم ( كلاً به خاطر گرمي هوا نزديك غروب ميرفتيم و تا شب ميمانديم كه كيارش اذيت نشه! ) صبح جمعه هم رفتيم طرقبه، جاي همه خالي، هواي خوبي بود و غذاي عالي، كيارش از شيشليك ها خيلي خوشش آمد و در حين بالا رفتن از ديوار راست غذا هم ميخورد!! ( تخت بغليمون اصلاً نفهميدند چي خوردند بيچارهها، آخه تمام هواسشون به كيارش بود و هي ميگفتند واي نيوفته؟! ) بعدشم دوغش را هم خورد و يك عالمه هندونه روش!!!! ( ترسيدم گفتم نكنه چيزيش بشه اما خدا را شكر هيچيش نشد! ) و شنبه صبح هم ساعت 10:30 به سمت خونه پرواز كرديم! سفر خوبي بود، جاي همه دوستان خالي، براي همتون دعا كردم!
يك خبر ديگه اين كه دوشنبه صبح زود كيارش با بابايي و ماماني رفت اداره بابايي! آخه از اين به بعد قراره هفتهاي دو روز ماماني بره اونجا براي كار پروژهاش و كيارش هم بايد بره مهد كودك اداره!!! اولش خيلي ناراحت بودم و ميترسيدم، آخه تصوير خوبي از مهد كودكهاي ادارهها نداشتم! خودم را كه يادم نيست ولي برادرم مهد اداره مادرم ميرفت و چون حرف نميزد خيلي بچهها اذيتش ميكردند و برادر مظلومم هميشه صورت و بدنش جاي پنجههاي بچهها را داشت، وسايلش جابهجا ميشد و خوب بهش نميرسيدندو ... براي همين غم دنيا رو دلم بود كه كيارش قراره بره مهد. ولي خدا را شكر مربيهاش خيلي خوش اخلاق و مهربونند، درسته كه امكانات مهد كودك خصوصي را نداره اما خوب مهم اخلاق مربيهاست! اولش مربيهاش گفتند واي بازم شروع شد، يك بچه جديد و حالا بايد تا چند روز صبح ها گريه كيارش را آروم كنيم... ولي ظهر كه براي شيرش آمدم ديدم كلي مربيها ذوق كردند كه چه بچه خوش اخلاقي داريد اصلاً گريه نكرد! انگار نه انگار كه رفتي!!!! ( بماند كه ته دلم علاوه بر خوشحالي يك كم ( فقط يك كمها ) سوخت كه كيارش اصلاً دلش هوامو نكرده! ) كلي هم براشون خنديده بود و تحويلشون گرفته بود! از بس هم بازي كرده بود ساعت 12 بدون شير و دردسر خوابش برده بود!!!! ( روياي مربيها! ) تازه ساعت 3 كه ميخواستم ببرمش كلي گريه و بغض كرد كه چرا منو داري از مهد مياري بيرون!!!!!! خدا را شكر خيالم از اين بابت راحت شد.
كيارش علاقه عجيبي در يادگيري كلامات نا متعارف داره! مثلاً به ساعت ميگه " دا " اونم با تاكيد روي " د " ( علاقه عجيبي به ساعت داره از ساعت ديواري، رو ميزي، مچي گرفته تا گرينويچ و ساعت حرم همه را سريع پيدا ميكنه و هي ميگه دا دا! يك بار تو يك فروشگاه هي بلند ميگفت " دا " بيچاره فروشنده گيج شده بود چي مي خواد هي به من ميگفت چي ميخواد من بهش گفتم دا يعني ساعت اما من اين جا ساعت نميبينم بعد كاشف به عمل آمد پشت سر فروشنده يك ساعت رو ميزي كوچك هستش!!!!! ) يا به تخت ميگه " تَ " يا به ابرو ميگه " اَبو " حالا نميآد يك به بهي، ددري، پيف پيفي چيزي ياد بگيره به درد ما بخوره؟!
قند عسلم تازگيها تو پهن كردن سفره بهم كمك ميكنه، چيزهاي سبك و بي ضررو بهش ميدم كه ببره! مثل ليوان خودش يا شيشه آب يا بشقاب و قاشق و چنگالش! اين قدر دوست داره! خيلي هم قشنگ ميبره ميگذاره سر جاش بعد دوباره مياد براي بعدي! سر بشقاب و قاشق و چنگال بردنش فيلمي داريم! قاشقه ميافته تا برش مي داره چنگاله ميوفته! تا اون را برميداره دوباره قاشقه ميوفته! يك n بار كه اين كار را كرد ديگه راضي ميشه من برش دارم!!!!!
كيارش مامان تازگيها ياد گرفته موش موشك بشه! تا بهش ميگم كيارش موش موشك شو! چشاشو جمع ميكنه و بينيشو ميكشه بالا و به پهناي صورتش ميخنده، اين قدر نمكي ميشه!!! كلي خوردني!!! مربيهاش براي موش موشك شدنش كلي ذوق كردند!
ببخشيد يك كم زياد شد! ديگه يك هفته بود ديگه!! حالا بريم سر عكس ها!

پارك نزديك خونه، قبل سفر، سوار همون چرخونك هاي مذكور!
بازار چينيها واقع در الماس شرق، كيارش خان و شونصدمين توپش! 
عشق مامان در استخر توپ در سرزمين عجايب! كلي خوش گذشت بهش!

جيگري سوار بر قطار شادي در حال گذر از آفريقا!!!
اين آتش نشان خوش تيپو ميشناسيد؟! داره با هاپويي و اردكي میره آتيش دلسوختگانشو خاموش كنه!!!!!!

شيطون بلاي شيرين مامان در طرقبه

ببينيد چه حرفهاي دوغ ميخوره؟! خدا وكيلي دوغهاشون خيلي خوشمزه بود!

حالا ببينيد چه حرفهاي تر هندونه ميخوره! نصف اين ظرف را كيارش خان خورد!!!
موش موشك من! ( البته تا آمدم عكس بگيرم حالتش را از دست داد! )، هتل مشهد!
اگه درست حساب كرده باشم چهارشنبه بايد تولد ترنم جون مامان آرزو باشه!!!!
*** ترنم عزيزم اولين سالگرد تولدت مبارك***
عزيزم انشاالله در كنار مامان آرزوي خوبت و پدر مهربونت سالهاي سال با خوشي و شادي و سعادت زندگي كني و بشي يكي از زنان موفق و نام آور ايران! ( البته %100 جزو خوشگلترينهاشون ميشي!!! )
پيوست1: از عزيزاني كه از دكترهاشون راضي هستند و تجويزاشونو قبول دارند ميشه خواهش كنم اسم و آدرس دكترشون را بدهند؟! آخه كيارش تهران دكتر به خصوصي نداره!
پيوست2: به علت عدم همكاري دايي جان در ارسال عكسهاي چادگان نتونستم در اين پست عكسهاشو بگذارم! شرمنده...
پيوست3: تو مشهد از ترس جمعيت زياد همش كيارش را بغل كرديم! حالا به شدت بغلي شده! ميگيد چي كارش كنم؟!
پيام هاي ديگران ()
link
چهارشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک
سلام
گاهي پيش خودم فكر مي كنم نكنه جداً كيارش از يك سياره ديگهاي آمده باشه؟! كارهاش و اخلاقش زياد از بقيه بچه هاي همسنش تبعيت نميكنه!!! مثلاً من خودمو خفه ميكنم كه يك لقمه غذا يا ميوه يا شير يا هر چيز ديگه را بكنم تو دهنش بعد چند روز پيش آمدم ميبينم با چنان ولعي داره كرم سوختگي پاي قير مانند نيوآ را ميخوره انگار داره لذيذترين غذاي دنيا را نوش جان ميكنه!!!!! يا گاهي سر نماز مهر را بر مي داره و چنان ليسش ميزنه انگار بستنيه! تا آخر نماز ديگه از مهر بيچاره هيچي نمونده و آثار جرم هم دور دهان كيارش خان به صورت حلقهاي از گل كاملاً مشهوده!!! گاهي بهش ميگم نكنه تو از يك سياره ديگهاي آمدي و غذاهاي ما برات غذا نيست؟!
يكي ديگه از كارهاي عجيب كيارش بر خلاف همه بچه ها به جاي اين كه اول كلمه ياد بگيره و بعد جمله بگه! بعد از چند كلمه مختصر كه ياد گرفت جملهبندي ميكنه!!!!!! مثلاً "ايي چي؟" يعني "اين چيه؟" ( از اولين جمله اي كه پسرم گفت پيداست چه قدر كنجكاو و فضوله؟؟؟ ) يا "آب مه" يعني "آب بده" لازم به ذكر آقا پسر ما هنوز خيلي كلماتي را كه بقيه بچه هاي همسنش ميگويند را نميگه و همين چند تا كلمه را هم به اكراه ميگه!!!
بعد از يادگيري كامل اعضاي بدن! ( البته گاهي چشم و بيني را قاطي ميكنه! ) تصميم گرفتم رنگها را بهش ياد بدم! با مداد رنگي شروع كردم! تا حالا رنگ آبي و سبز را ميشناسه! ميترسم اگه رنگ ديگه اي اضافه كنم اون قبليها را هم يادش بره!!
جمعه رفتيم باغ عموي من، كلي به كيارش خوش گذشت و با بچه ها هم بازي كرد! علي عزيز خيلي با كيارش جور شده بود و كيارش را پايين نميگذاشت! عمو و زن عمو و علي و رعنا فردا برميگردند آمريكا، مطمئناً دل همه ما مخصوصاً كيارش براشون تنگ ميشه!
![]() | Cool Slideshows |
خبر ديگه اين كه امتحانات مامان تموم شد و قبل از اين كه دوباره بر گرديم سر كار قرار شده 2 تا سفر كوچيك بريم! اول يك سفر يك روزه كوچيك به دهكده تفريحي چادگان! و بعد هم آخر هفته ديگه اگر خدا بخواهد به مشهد مقدس! در نتيجه ممكن چند روزي غيبت داشته باشم!
پيوست1: از دوستان خواهش مي كنم تو نظرسنجي كه زير آمار وبلاگ قرار دادم شركت كنند يا يك نتيجه منسجم بگيرم! ممنون ميشم!
پيام هاي ديگران ()
link
چهارشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک
سلام
اول از همه یک خبری بدهم! بالاخره خونه اول وروجک و مامانی از فیـ لتر در آمد!!! برای همین یک نظر سنجی گذاشتم هم تو این خونه و هم تو اون خونه که بدونم به نظر دوستان کدوم وبلاگ بهتره؟! خونه اول یا دوم؟! ممنون میشم تو نظر سنجی شرکت کنید! می خواهم بدونم کدوم وبلاگ از لحاظ باز شدن، دسترسی آسان به نظرات و شکل و ظاهر بهتره! ممنون!
اون یکی خونه وروجک و مامانی
چند پست پیش نظر دوستان را درباره بازی شانس پرسیدم! البته بماند که کسی نظری نداد و ما...
حالا خودم شروع می کنم یا می گیره یا نه!!!!
تو این بازی می خوام درباره شانس هایی که تو زندگی آوردم و مسیر زندگیمو تغییر داد بنویسم:
1- اولین و بزرگترین شانس زندگیم این بود که تو خانواده ای به دنیا آمدم که من را بی نهایت دوست داشتند و حمایتم کردند، هیچ فرقی بین من و برادرم قایل نشدند و هیچ وقت نگذاشتند احساس کمبود کنم!
2- شانس آوردم که سال اول دبیرستان تو سرویس جا نبود و من مجبور شدم کنار دختری بشینم که بعدها بهترین دوستم شد تا به الان!
3- شانس آوردم که سر جلسه کنکور حالم بد شد و این رشته ای که الان هستم قبول شدم و مسیر زندگیم توی راهی که هستم افتاد!
4- شانس آوردم که به طور اتفاقی جایی بودم که باعث آشنایی من و شوهرم شد و ما با هم آشنا شدیم و ازدواج کردیم!
۵- شانس آوردم که خدا کیارش را به من داد و برام نگه داشت، درست زمانی که بیمارستان رفتم و صدای قلب کیارش ضعیف شده بود از شانس ما دکترم اونجا بود که سریع عملم کنه و جیگرم صحیح و سالم به دنیا بیاد.
۶- شانس آوردم که یک روز که در حال وقت گذرانی پای اینترنت بودم به طور شانسی با وبلاگ آیسان آشنا شدم و بعد از اون با وبلاگ بقیه دوستان و تصمیم گرفتم برای وروجک خودم هم یک وبلاگ بسازم و به این ترتیب کلی دوست خوب پیدا کردم!
خوب من هم از سمیه ( ستاره طلایی ) دوست خوبم، مامان صفای عزیز مانی جون، مریم خانم مامان پارمیس، الهام مامان دل آرام گل و آرزو مامان ترنم جون دعوت می کنم! امیدوارم دعوت من را قبول کنند و بازی را ادامه بدهند!
خوب حالا نوبتی هم باشه نوبت خود وروجک خانه!
بالاخره بعد کلی مصیبت نهمین دندون کیارش خان هم در آمد! این قدر بچه ام بی اشتها شده بود که دیگه پوست و استخوان شده! گرچه هنوز اشتهاش بر نگشته!
فسقلی مامان تازگی ها خیلی به کتاب علاقه نشون می ده، کتاب هاشو باز می کنه و به زبون خودش شروع می کنه به تعریف داستان و به تک تک عکس ها اشاره می کنه و اسم هر حیوانی را هم که ندونه می گه هاپو!

اقدامات خانه خراب کنی وروجک در راستای گران شدن My baby
اینم چند تا عکس از کیارش خان ( منتسب به جیگر مامان )
![]() | Cool Slideshows! |
پیوست1: قابل توجه شرکت کننده های مسابقه فینگیل ها! گویا تاریخ مسابقه عوض شده و مسابقه 2 تا 5 مرداد برگزار میشه!
پیوست 2: وبلاگ خیلی از عزیزان برای غیر تهرانی ها باز نمیشه! مثل نگین، کسرا مموشی و... عزیزانی که بهشون سر می زنند لطف کنند بهشون بگند یک ایمیل به آدرس filter@dci.ir بزنند تا مشکل وبلاگشون برای ماها حل بشه و ما هم بتونیم بهشون سر بزنیم!
پیوست 3: وبلاگ سحر مامان کیارش مدتی باز نمیشه برام چرا؟؟؟ سحر جون به خدا به یادتم!
پيام هاي ديگران ()
link
پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک
سلام
*توجه* *توجه*
تمام دختر خانمهاي ناز و دوست داشتني وبلاگي توجه كنند:
با كمال مسرت به عرض ميرسانم لباس دامادي گل پسر اين جانب نيز تهيه گرديده لذا از تمام دختر خانمهايي كه مايلند خواهشمندم روز و ساعت تعيين كنند تا با دسته گل و شيريني خدمت برسيم!!!! ( بگذار تا پسرمون نرفته دست يك دختر را بگيره بياره تو خونه خودمون بريم خواستگاري!!! )
يكي از n تا سوغاتي كه زن عمو جون ماماني براي كيارش از آمريكا سوغاتي آوردند!
زن عمو جان در بحبوحه امتحانات آمدند ايران ديدن فاميل و براي اولين بار كيارش و علي و رعنا ( دختر عمو و پسر عموي من ) با هم از نزديك آشنا شدند! دو تا طرفدار آمريكايي به خيل طرفدارهاي پسرم اضافه شد، همون شب اول چنان با روي گشاده ازشون استقبال كرد و باهاشون بازي كرد كه ديگه دلشون نميآمد ازش جدا بشند!
كيارش تازگي ها ظرف ميوه روي اُپن آشپزخانه مامان جان را كشف كرده و نتيجه اين اكتشاف اين شد كه ديگه هيچ ميوهاي روي ظرف ديده نميشود و تنها جايي كه ميشه اين شازده پسر را پيدا كرد روي اُپن آشپزخانه است و در اتنها ظرف ميوه بد بخت به بالاي كابينتهاي آشپزخانه تبعيد شد!
![]() | ![]() |
حالا اگه تو پست بعدي يك عكس از كيارش ديديد كه مثل كماندوها طناب انداخته و داره از كابينت بالا ميره تعجب نكنيد!
ديروز استخر كيارش را براي اولين بار در هواي آزاد آب كرديم و كيارش رفت شنا!
كيارش تازگي ها پاها و دستهاشو هم ميشناسه اما هنوز با بيني مشكل داريم!!! معضلي شدهها!!!!
ماه شب چهارده من داره موهاشونشون ميده
----------------------------------------
فردا تولد يكي از دخترهاي ناز و گل و شيرين زبون و دوست داشتني وبلاگيه!
* دل آرام عزيز تولد دو سالگيت مبارك *
خانومي ان شاالله سال هاي سال با خوشي در كنار ماماني الام و بابايت زندگي كني.

پيوست: از همه دوستاني كه بهمون سر ميزنند ممنونم، منم به يادتونم ولي به علت مشغله زياد و امتحانات فقط هر روز به تعداد كمي از دوستان سر ميزنم و شرمنده بقيه عزيزان ميشم! ببخشيد تو را خدا!
پيام هاي ديگران ()
link
چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک
سلام
از تمام دوستانی که لطف کردند و به ما سر زدند خواهشمندم به خونه دوم ما سر بزنند! به علت امتحانات نمی تونم هردو را آپ کنم
پيام هاي ديگران ()
link
شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک
سلام
اين هم گزارش تصويري يك روز كامل:

كيارش در حال صرف تنها صبحانه مورد علاقهاش، بازم پنير خامهاي

كيارش در حال بازي در استخر اسباببازيهاش

كيارش كتاب خون! كتي به گردش ميرود! ( حالا نميدونم كيارش چه داستاني داره تعريف ميكنه؟! )

اِ اين چيه؟! شكلاته؟!

اوووووه چه قدر زياده! كدومشو بخورم؟!؟!

خوب ديگه همش را ريختم بيرون، حالا جمعش كنم!
ماماني ببين همشو جمع كردم!!!!

كيارش در حال خوردن ناهار ( ماكاروني ) بعد غذا خودشو ميز و صندلي و زمين و ... ديدنيه!

بگذار منم الله اكبر كنم!!!

الله اكبر! موووووووووووووچ!!!!

حالا نوبتي هم باشه نوبت بازيه!!!

تازگي ها شازده كوچولو با يك دست توپشو بر مي داره!

هاپو بيا با هم بريم بازي! من و تو و ماماني!!!
كيارش و هاپ هاپي

منم رانندگي كنم؟؟؟؟

يك زنگ بزنم به بابايي

اِ اين ميوه ها راست راسكيه يا نه؟؟؟ ( از روي مبل مياد رو اُپن!!! )

برم يك سر به مامان جان بزرگ بزنم! ( مادربزرگ من ) كيارش تازگي ها از پله ميخواد بره بالا ديگه چهار دست و پا نمي ره راست راست ميره و دستشو به نرده ها ميگيره!

خوب حالا نوبت اينه كه تو درسها به مامانم كمك كنم!!
فكر مي كنيد بين انگشت هاي كوچولوي اين وروجك چند تا چيز جا ميشه!!!!
درست حدس زديد؟! 6 تا شامل 2تا اتود، يك مداد، يك خودكار، در خودكار و غلط گير!!

و الان ديگه شب شده و فرشته كوچولوي خسته ما بال هاشو بسته!
امروز تولد يكي ديگه از گل هاي خوشگل و خوشبوي وبلاگستانه! اگه گفتيد كي؟؟؟؟؟؟؟
بله درست حدس زديد! پارميس خانم گل و ناز و عزيز

پارميس جون، تولدت مبارك
عزيزم اميدوارم سال هاي سال در كنار مامان مريم گلت و باباي خوبت زندگي خوب و شاد و با سعادتي داشته باشي!!!!
پيوست1: چند روز پيش دلم خيلي گرفته بود روي زمين دراز كشيدم و كيارش آمد سرش را گذاشت كنار سرم و آروم دراز كشيد! براش كلي درد ودل كردم ساكت همشو گوش داد و جالب هر جايي نياز به تاكيد داشتم! تاكيدم ميكرد و ميگفت" اووهووم" الهي فدات شم ماماني كه غمخوار مني!
پيوست 2: امتحان هام داره شروع ميشه، كمتر ميتونم به دوست هام سر بزنم! برام دعا كنيد!!!!! من و كيارش به دعاي همه دوست هاي عزيزمون نيازمنديم!
پيام هاي ديگران ()
link
سهشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک
سلام
صبحه، آفتاب از لابهلاي پرده تابيده تو اتاق! ساعت چنده؟! هشته؟! نه؟! دير شد! يك دفعه ميپرم بالا! نه ساعت هنوز هفت هم نشده!!! يك نگاه به فرشته كوچولويي كه كنارم خوابيده ميكنم! ( كه البته در طول شب بيشتر شبيه يك شيطان كوچولو شده بود!! ) چه قدر قشنگ و آروم خوابيده! چه ريتم ملايمي داره نفس كشيدنش! بلند ميشم تا صبحانه اين فرشته كوچولو را درست كنم، چي درست كنم؟! اين دفعه تخم مرغشو چه جوري بپزم؟! ماهيتابه را ميگذارم و يك تكه كره مياندازم توش، روي شعله ديگر گاز شير جوش را كه از شير دامداران پر چرب تازه پره مي گذارم، يك قاشق مي گذارم توش كه سر نكنه و شعله را كم مي كنم! كمي پياز را ريز ميكنم و توي ماهيتابه ميريزم تا بوي زهم تخم مرغ را بگيره، گوجه ها را پوست ميكنم و ريز ريز توي ماهيتابه مي ريزم! كمي نمك، زردچوبه، دارچين براي طعم دادن به املت اضافه ميكنم ( بلكه شازده كوچولو ميل بكنند! ) و در انتها تخم مرغ را اضافه ميكنم، زير شير را خاموش ميكنم تا سرد بشه، تخم مرغ هم آماده است حالا تا كيارش بيدار بشه وقت دارم تا صبحانه خودم را بخورم هنوز يك لقمه بيشتر نخوردم كه از اتاق صداي آوازش مياد! با هزارتا قربان صدقه ميرم به استقبالش، محکم در آغوشش مي کشم! موجي از احساسه كه رد و بدل ميشه! با هم ميريم سر ميز صبحانه! روي صندلي ميشينه، من يك تكه موز را با آسيب برقي براش له ميكنم و شير را كه سرد شده بهش اضافه ميكنم، كيارش شيرين دوست نداره براي همين شكرش نميزنم! بازم كلي قربون صدقهاش ميرم و تخم مرغ را ميگذارم جلوش به محض رويت تخم مرغ لب هاشو به هم قفل ميكنه! هر كلكي كه ميزنم فايده نداره! فقط شيرشو ميخوره! بعد نيم ساعت شايد فقط 2 تا قاشق سالم رفتند توي دهانش! فايدهاي نداره، پنير را ميآورم، حالا دهانش باز ميشه!! بعد از حدود 1 ساعت صبحانه ما تمام ميشه! ساعت 9 صبحه! شيشه روي ميز ديدنيه! زير ميز از اون ديدنيتر و لباسهاش از اون دو تاي ديگه بدتر! ( هر وعده غذا مساوي با يك بار تعويض كامل لباس ) شازده كوچولو رفتند يك گوشه قايم شده و مشغوله!!!!! من ميز را تميز ميكنم با سر و صدا مياد طرفم! بله! حالا ديگه نوبت عوض كردنه! بعد از تميز شدن مثل فشفشه از دستم فرار ميكنه، به هيچ وجه حاضر نيست دوباره بسته بشه! كلي صداي پيشي و هاپو در ميآرم و يك نمايش براش بازي ميكنم تا راضي ميشه آروم بمونه تا ببندمش! ساعت 9:15، ناهار چي براش درست كنم؟! صبحانه خوب نخورده، بهتره غذاي مورد علاقهاش را برايش بپزم تا ناهار خوب بخوره، حليم، گوشت و كلي قلم را با آب ميگذارم سر گاز، پياز را خورد ميكنم و ادويه را اضافه ميكنم! نيم پيمانه گندم بلغور را پاك ميكنم و ميشورم و به غذا اضافه ميكنم، شعله را پايين ميكشم، نوبت بازي با وروجكه! با هم ميريم تو اتاق، تمام اسباببازيهاشو ريخته توي استخرش! اين استخر كلي فايده داره! تو حمام توش آب ميريزيم، تو اتاق توش اسباببازي! ميره ميشينه توش و من كنار استخر ميشينم! يكي يكي اسباببازي هاشو ميده دست من و ميگه " اي چي؟" يعني "اين چيه؟" برايش يكي يكي ميگم "خرسه، ببين گوشهاش گرده؟" "اين غورباقه است، ببين چشمهاش بزرگه!" "اين نينيه، نيني نازي!" و... ولي بعضيهاشو خودش بلده، با افتخار داد ميزنه "توووووپ" (با تاكيد روي پ ) يا "هاااااااپوووووو" ( بازم تاكيد روي پ ) بعد ميره سراغ كتابهاش، بابا تو بهتريني ( عاشق اين كتابه! )، كتي به گردش ميرود، قايم باشك با هاپو، قايم باشك با بع بعي، سه بچه گربه و... بعضي وقتها به عكس كتاب اشاره ميكنه تا من برايش توضيح بدم و گاهي خودش برايم داستان سازي ميكنه! خوب ديگه بسه! موقع روغن كبد ماهيه! ( من از بوش حالم به هم ميخوره ) ولي برخلاف آهنش كيارش اينو خوب مي خوره!!! دواشو مي خوره! ساعت 10:30، يك نگاه به غذا ميكنم، تلويزيونو برايش روشن ميكنم، چيز جالبي نداره! ( جديداً حسن رفته مسافرت! كم پيداست!!! ) مشغول جمع و جور كردن ميشم! زياد به تلويزيون توجه نميكنه، به جاش از روي صندلي ميره بالا روي ميز! يا ميره روي اُپن آشپزخونه! به هشدارهام توجه نميكنه، بيارمش پايين گريه ميكنه! بعد براش ميوه ميآرم، بعد از ميوه با هم ميريم تو حياط سه چرخه سواري! توتو و پيشي مي بينيم! ( درباره پيشي اگه شانس بياريم! ) و بعد برميگرديم تو خونه! ساعت 11:45، شير را به غذاش اضافه ميكنم همراه با دارچين و كره! يك ربع بعد غذاش آماده است. اين دفعه ميخوره، آخه عاشقه حليمه! پسرم يك كم تنبله، با اين كه دكترش گفته عادتش بديم به جويدن ولي غذاي راحت و شل را ترجيح ميده! آخر غذاش نا آرومي ميكنه، خوابش مياد، بلندش ميكنم و ميبرمش تو اتاق! شيرشو كه ميخوره خوابش ميبره، ساعت 1:10 ظهره، غذامو نيمه كاره خوردم! ( آخه كيارش اگه باهاش غذا نخوري غذا نميخوره! وسط غذاي منم خوابش گرفته! ) درسكوت، با عجله بقيه غذامو ميخورم...
ساعت 3، كيارش بازم داره آواز ميخونه، بيدار شده! بلندش مي كنم، با هم ميريم تا عصرانه بخوريم! گاهي شير، گاهي بستني، گاهي چايي و كيك ( كيارش عاشق چاييه! من سعي ميكنم زياد بهش ندهم، اما اگه ببينه ديگه ول كن نيست! ) بعد عصرانه نوبت الله اكبره! جانماز را پهن ميكنم، ميشينه جلوم، تا نيت ميكنم شيطونيهاش شروع ميشه، يك كلكسيونه مهر داره! اما هميشه مهر منو برميداره! تا ميخوام برم به سجده سريع ميگذاره و تا سرم را برميدارم دوباره برميداره، اما گاهي يادش ميره و با مهره فرار ميكنه براي همين يك مهر ديگه تو دستم دارم! جديداً پا به پاي من ميره به سجده! ولي به جاي گذاشتن پيشونيش روي مهر، ليسش ميزنه! من وسط نماز خندهام ميگيره! جلوي خودم را ميگيرم! خدايا منو ببخش! اين نماز من فايده اي هم داره؟؟؟؟ ساعت 5 عصر، ( نماز ما نيم ساعت طول ميكشه، وسطش كلي بازي ميكنيم! ) نوبت آب ميوه و آهنه! با اين كه بعد آهنش آب يا آب ميوه ميخوره اما دندون جلوش سياه شده! كلي غصه ميخورم! آخه خنده هاش خيلي شيرينه! بعدش نوبت بازيه! يك نگاه به ساعت مياندازم! 5:30 من هنوز يك كلمه درس نخوندم! ول كن بازي با اين قند و عسل شيرينتره! ( اما تو دلم عذاب وجدان دارم و اين باعث ميشه لذت واقعي را نبرم! ) بازي امروز مخلوطي از قايم باشك، توپبازي، اسب سواري، گرگم به هوا و ... است! مهم نيست چه بازي ميكنيم مهم اينه كه توي همش صداي خندهاش را ميشنوم! روح آدم جلا ميگيره! با خنده هاش از ته دل ميخندي! نگاهش ميكنم! خيلي دوستش دارم! خوب بازي بسه! مامان ديگه درس! نه فايده نداره! زودتر از من مداد و خودكار و پاكن را ريخته وسط! عاشق پاكنه!!!! ( خطرناكه ولي! ) تازگيها ياد گرفته چه جوري زيپ جامداديمو باز كنه! بيشتر از من اون درس ميخونه و من دنبالشم! 1 ساعت ميگذره اما من هيچي نخوندم! فايده نداره! ( من اين ترم مشروط نشم؟! ) چند بار دعواش ميكنم، توي چشمهام نگاه ميكنه و ميخنده! خندههاش اين قدر شيرينه كه من هم خندهام ميگيره و باز هم ادامه شيطوني...
ساعت هشته، موقع شامه، دوباره همه دور ميز ميشينيمهمه غذاشونو خوردند و من دارم با كيارش سر يك لقمه چونه ميزنم! دوباره دهانش قفل شده! وقتي غذاي همه و كيارش تموم شد نوبته منه! ولي حالا ميخواهد بياد بغلم! التماس فايده نداره! اون هميشه پيروزه! بازم شامم نيمه كاره موند! ( من چه جوري چاق ميشم؟! ) با هم ميريم سراغ فيلم! ساعت 9:20، با بابايي حرف ميزنيم! هر دوتامون! تلفن 1 ساعت طول ميكشه، بيچاره جيب بابايي!!!!! اما 50 دقيقهاش را كيارش حرف زده! تمام اتفاقات اون روز را تعريف ميكنه، حالا بابايي ميفهمه يا نه؟! نميدونم! ساعت 10، با هم مسواك ميزنيم، كيارش را عوض ميكنم و با هم ميريم تو رختخواب! كلي بازي، قصه، 2-3 پرس شير، چند بار كوهنوردي از سر و كول مامان، كمي اخم و دعوا، كلي ناز و قربان صدقه، ... و در آخر خواب! ساعت11:30، خستهام، فردا بايد ساعت 6 بيدار بشم! دوباره دانشگاه، چشم هام ميسوزه، دير وقته، يك نگاه به فرشته كوچولوم ميكنم كه بال هاشو بسته و آروم خوابيده! يك روز ديگه هم گذشت، خيلي ساده! اما مهم اينه كه با كيارش گذشت! يك روز كامل با كيارش...
پيوست1: شرمنده اين پست طولاني شد! به هر حال يك روز كامل بود! اميدوارم حوصله تون سر نرفته باشه!!!!!
پيوست 2: شرمنده من اين چند روز نتونستم بهتون سر نزدم، كيارش يك كم مريض احوال بود!
پيوست 3: اين پست عكس نداره، به همون دليل بالايي!
پيوست4: وبلاگ خيلي از مامانهاي گل و نيني هاشون براي من في لتره! مثل كسرا مموشي، رومينا، بلفي، نگين و ... من دارم ميدقم!!!!!!
پیوست 5 ( 6/3/86 ): دیروز از راه برگشت از دانشگاه جواب آزمایش کیارش را بردم تا دکترش ببینه، ساعت 3:30 اونجا بودم، اول از همه پول ویزیت کامل را از من گرفت و هرچی گفتم بابا این جوابه من که خود بچه را نیاوردم! گوشش بدهکار نبود بعد هم نوبت من را گذاشت آخر از همه! تا 4:15 تحمل کردم وهیچی نگفتم! ولی بعد صحنه ای دیدم که برام خیلی تکان دهنده بود! یک خانومی دختر 2 ساله اش را که از تب داشت می سوخت آورده بود و بچه هی ناآرومی می کرد، هرچی التماس کرد که بچه حالش خوب نیست منشی می گفت خیر باید نوبت خودت بری تو! جلوی چشم همه این بچه بی گناه تشنج کرد و بالا آورد و این منشی سنگ دل بازم حاضر نشد ارژانسی بفرستدش تو! حتی هیچ کدوم از نوبت های جلوترش حاضر نشدند اجازه بدهند این بچه بره تو! نوبت من بعد این خانم بود! وگرنه بهش می دادم! با منشی هم که صحبت کردیم بازم نگذاشت! این قدر این صحنه برام تکان دهنده بود که پول و دفترچه را پس گرفتم و زدم از مطب بیرون تمام طول راه اشک بی اختیار از چشم هام میومد پایین! جداً چه بلایی سر ما آمده؟! چی شده که ما این قدر سنگ دل شدیم؟! چرا چشم هامونو روی دردهای بقیه می بندیم؟! ... با خودم عهد کردم دیگه کیارش را پیش این دکتر سنگ دلِ پول پرست نبرم!
پيام هاي ديگران ()
link
شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک
سلام
ديروز كه از دانشگاه آمدم خونه سريع لباس هاي خودم و كيارش را عوض كردم و با هم رفتيم بيرون! آخه پسرم يك قرار مهم داشت!!!!!
دوتا آقا پسر خوشگل و شيك و ناز سوار الگانس هاشون شدند و با مامان هاشون آمدند پارك تا براي اولين بار با هم از نزديك آشنا بشند!

بله درست حدس زديد! آقا كيارش و مامانش با آقا ماني گل و مامان صفاي خوبش يك ملاقات وبلاگي داشتند!
جاي همه تون خالي، كلي خوش گذشت! ماني و كيارش با هم بازي كردند، مسابقه دادند ( البته مامان هاشون ) كلي توتو و آبو و گل ديدند ... خلاصه خيلي خوش گذشت! مامان صفاي گل هم زحمت كشيده بودند براي ماني و كيارش به به خيلي خوشمزه پخته بودند تا آقايون در كنار هم به به بخورند! ( گرچه كيارش يك قاشق مي خورد نيم ساعت مي دويد بعد قاشق بعدي را مي خورد! ) ولي ماني جون مثل جنتلمن ها غذاشو خوب و تميز خورد.
من و كيارش خيلي از ديدن ماني و مامان خوبش خوشحال شديم، رسيديم خونه دلمون براشون تنگ شد. كاش زود زود باز هم همديگر را ببينيم!
ديشب كيارش يك كار بامزه اي كرد كه دلم نيومد ننويسم. من هر بار ميرم دستشويي كيارش مياد پشت در و هي به در ميزنه و صدام مي كنه! ديروز داشتم مي رفتم دستشويي كه ديدم آقا مثل جت از كنار من رد شد و پادري اتاق را كه برداشته بود آورد گذاشت زير در دستشويي كه من نتونم ببندمش!!!!!!!!!! الهي فدات شم پسر باهوش و احساساتي من!

پيام هاي ديگران ()
link
سهشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک
سلام
بازم منم! کیارش وروجکه!!!!
می خوام از این 3 روز غیبتم بگم!
صبح چهارشنبه تا چشمهامو باز کردم دیدم اِ بابایی اینجاست!!! مامانی سریع لباس هامو پوشوند و نگذاشت من و بابایی خوب حال و احوال کنیم و یک کم کشتی بازی کنیم! خلاصه منو بردند آرایشگاه و هِی آقاهه سرمو این ور و اون ور کرد و با قیچی موهامو کوتاه کرد! کلی خوشگل شدم تازه بهم یک بادکنک سبز بزرگ هم جایزه دادند، اما نمی دونم چرا مامانی بعدش از دست آقاهه ناراحت شد؟! می گفت من می گم روشو کوتاه کن کنارهاشو کوتاه کرده! حالا خیلی بد شدم؟! مامانیم راست می گه؟!
بعدش هم عصری با بابایی و مامانی رفتیم پیش خانم دکتر بداخلاقه که تنها کسیه که مامانم ازش حساب می بره! اونم گفت که قد و وزنم خوبه ( فکر نکنید خیلی body building هستم ها تازه یک کمی از خط فقر اومدم بالا! ) ولی نمی دونم چرا هرچی ازش خواستم اون عروسک خرگوش بزرگشو بهم نداد تا ببرم با خرگوشکم بازی کنه! بعد هم از دکتر با هم رفتیم گردش و در هوای آزاد پیتزا زدیم! خیلی حال داد! من اولین بار بود پیتزا می خوردم حالا تازه فهمیدم چرا دایی جون همه چیز را با مقیاس پیتزا می سنجه؟!
![]() |
![]() |
فردا صبح رفتیم خونه بابایی بابایی و اون جا هم تولد گرفتیم و باز عصرش رفتیم گردش!
اما جمعه از همه بهتر بود اول از همه رفتیم باغ پرندگان، یک عالم توتو اون جا بود من هِی می خواستم توتو ها را بگیرم اما مامانی و بابایی نمی گذاشتند! هِی می گفتند کیارش ما رفتیم منم هرچی باهاشون بای بای می کردم که خوب بابا برید دیگه، بگذارید من با توتوها بازی کنم نمی گذاشتند!!!!! اِی بابا این بزرگترها چه قدر حرف و عملشون با هم فرق داره؟! بعد با خاله های مامانی و شیما و رضا جون که من خیلی دوستشون دارم رفتیم ناهار یک جای باصفا که یک عالم پیشی داشت! من هرچی بهشون تعارف کردم بیاند سر سفره نمی دونم چرا این قدر خجالتی بودند نیومدند! هِی می شستند تا من و بابایی براشون غذا بندازیم! بعد مامانی هِی می گفت کیارش بیا به به بخور اما خودش می خورد، به نام من یک کاسه سوپ و یک بشقاب سالاد ماکارونی و ژله و یک کاسه ماست و نصف بشقاب خورشت ماست را علاوه بر غذای خودش خورد بعد هِی می گه من نمی دونم چرا به جای کیارش من چاق می شم؟!؟! نه دیگه آخه این مسئله فیثاغورث نیست که یک نگاه به حجم بشقاب خالی های جلوت بنداز مامانی! بعدازظهر هم با مامانی و بابایی و مامان جان و... رفتیم خونه امیر محمد! من هِی می خواستم باهاش داکی بازی کنم اما شیکمو داشت بغل مامانش هِی شیر می خورد!!! من نمی دونم من چه قدر دیگه باید صبر کنم تا بتونم باهاش بازی کنم؟! بعدشم رفت خوابید! منم به تلافیش رفتم تو اتاقش و با تمام اسباب بازی هاش بازی کردم! تازه فهمیدم چه قدر روروئک و کالسکه جالب بودند و من قبلاً نمی دونستم! بعدشم اومدیم خونه برای شام و در تمام این 3 روز مامانی هِی غر زد وای درسم وای درسم!!!! بعد نمی دونم چرا نمی گذاره من تو درس هاش کمکش کنم تا این قدر عقب نمونه؟!
این بود انشای ما درباره "تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟!"
پیوست: دوست جون ها میایید تو جام فینگیل ها شرکت کنیم؟! اگه دوست دارید یک سر به اینجا بزنید!
پیوست مامانی: نگید چرا همه عکس های نمای نزدیکه! ما تا میاییم دکمه دوربین را بزنیم در عرض 1 هزارم ثانیه کیارش به دوربین رسیده و فقط چشمش تو عکس افتاده!!!
پيام هاي ديگران ()
link
شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک
سلام
( امروز می خواهم وبلاگ کیارش را ازش قرض بگیرم، امروز می خواهم برای دل خودم بنویسم! )
همسر عزیزم، شریک و همراه زندگیم، عشق اول و آخر من، سی اُمین سالگرد تولد و سومین سالگرد عشقمون را بهت تبریک می گویم.
عزیزم، همسر مهربانم 3 سال از شروع زندگی ما، از اون روزی که در میان گل و نقل و شادی و هلهله دست هامون را برای همیشه به هم دادیم می گذره! 3 بهار از موقعی که ما عاشقانه خونه دلمون را با هم ساختیم می گذره! 3 اردیبهشت از ورود ما به بهشت زندگیمون می گذره! ...

و عزیزم، من و تو، با هم، سختی ها، شادی ها، غم ها و خوش های زیادی را پشت سر گذاشته ایم! و تو همیشه در کنار من بودی، گرچه گاهی با هم نبودیم ولی حضور گرم تو پناهگاه من هنگام سختی ها بود. کمک فکریت و پشتیبانیت مهم ترین هدیه ایی بوده که تو در زندگی بهم دادی! همسرم هم خونه شدن با تو باعث افتخار من بود و هست! عشق تو گرمترین احساسیه که تا به حال تجربه کردم! و خوشحالم که تو این قدر نسبت به من و کیارش احساس عشق و تعهد و مسئولیت می کنی! عزیزم یک دنیا ممنونم که از من و تصمیمم حمایت کردی و تنهام نگذاشتی!

همراه من، از صمیم قلب و از اعماق وجودم خوشبختی و سعادت را هر سال بیشتر از قبل برات آرزو می کنم! امید دارم که هر سال کنار هم، من و تو و کیارش زندگی را رنگین تر و قشنگ تر و شادتر ببینیم و با هم و دست در دست هم سعادتمون را ذره ذره بسازيم!
مرد بهشتی من، در سالروز تولدت عمیق ترین احساس منو به عنوان هدیه پذیرا باش! چون می دونم هیچ هدیه ای در دنیا لیاقت محبت پاکی که تو به ما داری را نداره!
عزیز دلم، تولدت ها هر سال رنگین تر و شادتر و شیرین تر از سال قبل و خاطراتش قشنگ ترین یادگار زندگی ما باشه!
** عزیزم دوستت دارم**

پيام هاي ديگران ()
link
سهشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک
سلام
امروز تولد یکی از دوست های وبلاگی کیارشه! می دونم همه این عزیز را می شناسید!
مانی عزیز تولدت مبارک
مانی عزیز من و کیارش برای تو آرزوی سالهای قشنگی همراه با عشق در کنار پدر و مادر عزیزت داریم. امیدوارم هر سال تولدت رنگی تر و قشنگ تر و شادتر از سال قبل باشه!
راستی اگر درست حساب کرده باشم امروز یا فردا باید تولد الهام خانم، مامان دل آرام عزیز باشه
الهام جون تولد و روز مادرتون مبارک
پیوست: از تمام دوستانی که امروز مهمان ما شدن خواهش می کنم فردا هم یک سری به ما بزنند! خبرهاییه!!!
پيام هاي ديگران ()
link
دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک
سلام
اين دفعه درباره موضوعي مي خواهم بگم كه مال 2 ماه پيشه!!! ( نمي دونم چرا جا انداختم!!!! ) كيارش يك عروسك كوچولوي خرگوش داره كه خيلي بهش علاقه داره! يك مدتي بود همه جا با خودش مي برد و همش همراهش بود ( حالا كمتر شده! ) بعد اين خرگوش يك خرس مثل خودش داره ( عروسك هاي تختش بودند! ) يك روز هر دو تا عروسك ها را گرفتم جلوش تا ببينم كدوم را انتخاب مي كنه! يك نگاه به خروگوشه انداخت يكي به خرسه بعد يك كم فكر كرد و هر دوتاشو گرفت!!!!! بعد وقتي مي خواست بلند بشه چون با هر دو دستش عروسك ها را گرفته بود نمي تونست بلند بشه! هر كاري كرد نتونست اما به هيچ عنوان حاضر نبود يكيشون را بندازه تا بتونه بلند بشه! تو دلم به صفاي دل اين فرشته كوچولوها غبطه خوردم! هيچ تبعيضي وجود نداره! همه را يك جور دوست دارند و حاضر نيستند به خاطر منافع خودشون از محبت كسي يا چيزي دل بكنند! چه اتفاقي ميافته كه ما آدم ها يادمون ميره يك زماني بچه بوديم با دل به اين وسعت؟!؟!
![]() |
![]() |
Get Your Own! |
كيارش و خرگوش كوچولوش
چند روز پيش مي خواستيم بريم مهموني من نشسته بودم پشت آينه و كيارش داشت با دقت منو نگاه مي كرد بعد كه كارم تموم شد اصرار كرد كه بلندش كنم تا بياد پشت ميز، بعد رفته سراغ پودر من و ابرش را برداشته و خيلي حرفهاي داره به صورتش ميزنه!!!! ( نكته اينجاست كه من اصلاً اهل آرايش نيستم و فقط وقتي ميرم مهموني آرايش مي كنم! حالا وروجك ما استعدادش زياده با يك دفعه ديدن ياد گرفته ديگه من نميدونم! )
تازگيها ياد گرفته از صندلي غذاخوري بره بالا و بياد پشت ميز! براي همين ديگه حاضر نيست روي صندلي خودش بشينه و مي خواد كنار ما و مثل ما روي صندلي معمولي و پشت ميز بشينه!!! ما هم مجبور براي انجام خرده فرمايشات خان والا 3 تا صندلي را كنار هم بچينيم تا ايشون با خيال راحت مانور بدهند!

كيارش در حال خوردن تنها صبحانه مورد علاقه اش، پنير خامه ای ( ببخشيد سرو وضعش به هم ريخته است! تازه از خواب بيدار شده! )
كيارش مدتيه حرفهاي ما را به دقت گوش ميده و اگه بهش بگيم كاري بكن انجام ميده! بعد من تشويقش مي كنم و بهش آفرين مي گم! حالا اگه يك دفعه فراموشم بشه خودش يكي از اون خنده دلبري ها ميكنه و براي خودش دست ميزنه يعني ياا... دست بزن! تشويق فراموشت نشه!!!
يادتون هست گفتم كيارش همه اعضاي صورتشو تو دهنش ميديد؟ خوب بعد كلي تمرين كردن چشمش را ياد گرفت و هر دفعه مي گفتم چشمت كو يا چشم مامان كو سريع نشون مي داد!! بعدش اگه ازش ميپرسيديم اين چيه ميگفت "دِش" ( يعني چشم) بعد پيش خودم گفتم حالا نوبت قدم بعديه و گوش را يادش دادم، حالا بازم قاطي كرده بهش بگيم گوشت كو نشون ميده بعد بگيم چشمت كو بازم همون گوش را نشون ميده!!!!!! اِي بابا چه معضلي شده اين ياد دادن اجزاي صورت براي ما!!!!!
پیوست 1: عکس الانش را با 2 ماه پیش مقایسه کنید؟! ببینید بچه ام آب شده از بس هیچی نمی خوره!!!!! اِیییییی خدااااااا
پیوست 2: یک موضوعی را چند وقت پیش تلویزیون گفت دیدم بد نیست بگم!
درباره پوسیدگی دندان در کودکان بود، می گفت موقع خواب کودک اگه شیر خشک یا هر چیز دیگه ای خورد باید دندون هاشو حتماً بشوره البته به جز شیر مادر، چون در شیر مادر گلبول های سفید زنده ای هست که از پوسیدگی دندان جلوگیری می کنه!!! پس زنده باد شیر مادر!!!!!
پیوست 3: ببخشید اگه این پستم غلط املایی و انشایی داره، تند نوشتمش!
پيام هاي ديگران ()
link
شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک
سلام
خونه شما را نمی دونم اما تو خونه ما هر شب یک سریال پخش میشه به نام راه نیمه شب!!! از اون سریال های 1000 قسمتی تو مایه های قصه های جزیره و پزشک دهکده و ... که از 1 سالگی تا 20 سالگی واقعی هنرپیشه ها را نشون میده!!! این سریال ما هم تا حالا 431 قسمتش پخش شده و نمی دونم تا کی ادامه داره؟! هر شب هم داستان هاش تازه وجدید است ( تا باعث سر رفتن حوصله تنها ببیننده اش که من باشم نشه! ) و زمان پخشش هم از ساعت 12 شب تا 6 صبح متغییره! البته غیر ممکنه پخش نشه، عزا و عروسی هم نمی شناسه!!!! معمولاً قسمت هاییش که با شب مسافرت و امتحان و قرارهای مهم مصادف میشه طولانی تره!!! بگذارید خلاصه ای از چند قسمتشو براتون بگم تا بیشتر با این سریال آشنا بشید!
قسمت اول:
پسر داستان ما ساعت 10:15 صبح پا به این عرصه خاکی گذاشته و تا شب که آخرین عیادت کنندگان و فامیل و آشنا رفتند قشنگ گرفته خوابیده و الان که 12 شبه اشک و آه و ناله و فغانش تا آسمان هفتم رسیده و خواب فرشته ها را مختل کرده!!! مامان بیچاره در عجبه که این استعداد اپرا خوانی نیم وجبیش به کی رفته؟! این قسمت تا 5 صبح ادامه دارد منتها با چند پیام بازرگانی!
قسمت بیست و یکم:
پسر قصه ما چون هنوز 1 ماهش نشده به اتفاق مامان و بابا پیش مامانی و بابایی مامان هستند ساعت 2 نیمه شب، بچه 53 سانتی ما چنان گریه می کنه و سرخ شده و به خودش می پیچه که نفسش در نمی آد و همه اهل خانه اعم از بزرگ و کوچیک را دور خودش جمع کرده و هر نیم ساعت یک بار بغل یکی از اهل خانه حتی دایی بیچاره کنکوری می گرده تا شاید کسی راهی برای کم کردن سبب این گریه و جیغ های بنفش پیدا کنه! این قسمت تا نیمه شب ادامه داره و به طور ناگهانی در 3:30 بامداد تمام میشه!
قسمت صد و ششم:
پسرک ما ساعت 10:30شب به طور معجزه آسایی خوابیده و مادر و پدر به امید شبی آرام سریع به رختخواب می روند قافل از اینکه آرامش پیش از طوفان بوده. قهرمان داستان ما ساعت 11:30 شب از خواب بیدار شده و با هیچ ترفندی به خواب نمیره! گاهی گریه می کنه و مواقعی که خسته میشه و گریه نمی کنه برای اینکه 6 دانگ حواس بینندگان به فیلم باشه از سر و کولشون بالا میره مبادا لحظه ایی چرت بزنند! و دقایقی از فیلم از دستشون بره! این قسمت یک کمی از حد متعارف طولانی تر شد و تا 8 صبح ادامه داشت!!!!!!
قسمت دویست و نود و پنجم:
شخصیت اصلی داستان ما ساعت 12 شب خوابیده و شروع سریال را به 3 ساعت بعد موکول کرده! ساعت 3 بامداد پس از صرف کلی اشربه از جمله شیر و آب! یادشون افتاده قبل خواب با مامانیشون به اندازه کافی و وافی بازی نکرده اند لذا نامبرده را بیدار می کنند که مبادا از این فیض محروم شوند و صبح با دلی غمگین سر کلاس و دانشگاه حاضر گردند!!!
قسمت سیصد و هشتاد و هفتم:
ساعت 4 صبح با صدای ناگهانی پسرک بابایی بیدار میشه! گویا مامانی پسرک در اثر خستگی ناشی از بستن چمدان و جمع و جور کردن وسایل هنگام شیر دادن خوابشون برده و به پسرک ما بر خورده!!!! خان والا به هیچ عنوان حاضر نیست در تخت بماند و به نشانه دلخوری از آن خطاکار به زور مامانی و بابایی را به بیرون اتاق می کشاند و به مجازات لحظه ایی خواب آلودگی از مرحله چهارم خواب آن دو را به مرحله هشتم!!!!!! بیداری مطلق رسانده تا درس ادبی باشد برای آیندگان! بعد از کلی التماس و اظهار ندامت به محضر اعلی حضرت بعد 1 ساعت دیدن فیلم هایی که روز قبل از ایشان گرفته بودیم راضی شدند که به تخت برگردند و بعد نیم ساعت بخوابند!
قسمت چهارصد و بیستم:
ساعت 12 شب و مامانی به شدت خوابش میاد! پسرک که از 9 شب خمیازه می کشیده الان به شدت شارژ شده و در حال شیطنت و بالا رفتن از میز توالت مامانی که کنار تخت است می باشد! مامانی بعد کلی کلنجار رفتن با پسرک می گوید" من دیگه خسته شدم، من خوابیدم هر کاری خواستی بکن" و پشتش را به پسرک می کند و خودش را به خواب می زند! لحظه ایی سکوت و بعد قهرمان اصلی داستان از پشت مامانی را بغل می کند و دستان کوچولویش را به دور گردن مامانی حلقه می کند و سرش را روی سر مامانی می گذارد و بی حرکت می ماند! در دل مامانی کلی کله قند شربت می گردد از این همه عشق و محبت و بعد دقایقی با نهایت لطافت بر می گردد و پسرک را در آغوش می گیرد که "عزیزکم خوابت گرفت بیا تو بغل مامانی بخواب" پسرک داستان ما که نقشه اش گرفته و مامانی آشتی کرده دوباره با همان حرارت قبلی به خراب کاری ادامه می دهد و این قسمت تا 1 نیمه شب به همین منوال تکرار می شود تا مامانی خوابش می برد و نمی فهمد این قسمت در چه ساعتی پایان گرفته است!!!
قسمت چهارصد و بیست و پنجم:
ابتدای شب به علت خستگی فراوان مامانی و پسرک کنار هم به خواب می روند! پرده اول: وروجک بالای تخت مامانی می باشد! پرده دوم: وروجک سر و ته خوابیده! پرده سوم: وروجک به طور طولی روی بالشت مامانی خوابیده و تمام عرض بالای تخت را تصاحب کرده و مامانی درفضایی به مساحت 1 متر در 1 متر پایین تخت لوله شده است! پرده چهارم: وروجک روی کمر مامانی به خواب رفته است! و این شمارش پرده ها تا ساعت 6 صبح به عدد 9 می رسد!!!!
قسمت چهارصد و بیست ونهم:
پسرک بعد از مدت ها در تخت خود به خواب رفته است! ساعت 4 صبح بیدار می شود و بعد نوش جان کردن شیر دچار بی خوابی شده و بعد از امتحان کردن دو بازو، یک ساعد و یک ران در آخر پشت مامانی را برای خوابیدن و به عنوان بالشت مناسب دیده و در آنجا به خواب می روند! مامانی بعد از نیم ساعت خشک شدگی کامل و خفگی به علت کمبود اکسیژن ناشی از فرو رفتن راه تنفسی در بالشت، با کلی ترس و لرز پسرک را سر جای خود قرار می دهند!
قسمت چهارصد و سی اُم:
ساعت 1:45 نیمه شب وروجک حسابی با مامانی تو تخت بازی کرده و بعد کلی شیطنت مکان ها و راه های مختلفی را برای خواب امتحان می کند و در آخر مکان مناسبی برای خوابیدن پیدا می کند! ساعت 2 نیمه شب و وضعیت مامانی دیدنی می باشد!! وروجک مامانی را مجبور کرده به پشت بخوابد و دستهایش را بالای سرش قرار دهد! گوش وروجک روی کف دست مامانی، شکمش کنار گوش مامانی، باسنش روی دهان مامانی و پاهایش روی سینه مامانی می باشد!!! خدایا کسی نیست از این قسمت عکس بیاندازه؟؟؟؟؟
قسمت چهارصد و سی و یکم:
پسرک از ساعت 2 بیمه شب تا 5 صبح 4 بار بیدار شده، شیر میل فرموده و بعد کلی بازی با شکم مامانی و کوبیدن روی آن و صدای طبل در آوردن از آن خوابیده و به عشق طبل کوبیدن دوباره نیم ساعت بعد بیدار شده!
این جدیدترین قسمتیه که تا حالا پخش شده! امشب قسمت جدیدش پخش میشه! کسی می تونه حدس بزنه تو این قسمت قراره چه اتفاقی بیافته؟؟؟؟؟

کیارش در حال ورزش صبحگاهی همراه مامان جان با برنامه کانال 3!!

بگذار ببینم راکت دایی مارکش چیه؟؟؟ خوبه؟

مثل اینکه بد نیست! زهش هم خوب و محکمه! خوب حالا دیگه بریم بازی!
پیوست1: ببخشید این پست یک کمی طولانی شد!
پیوست 2: این عددها بی حساب و کتاب نیست ها! اگه گفتید چیه؟!
پیوست 3: کیارش مدتیکه تعادلش را موقع راه رفتن از دست میده! 2 ماهی است راه میره ولی جدیداً دوباره مثل روز اولش گاهی تعادلش را از دست میده و زمین می خوره!!! نگرانش شدم! برای چیه؟؟؟
![]() |
Cool Slideshows |
باغ گل ها، دوشنبه عصر
پيام هاي ديگران ()
link
چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک
سلاسلام
سلام
(( بچه ها فرشته هایی هستند که هرقدر دست و پاشون بلندتر میشه بال هاشون کوتاه تر میشه!!!))
جرج برنارد شاو
تا حالا فکر کردید چه قدر در کوتاه کردن بال این فرشته ها تاثیر دارید؟؟
چند وقت پیش مهمانی دعوت بودیم که یکی از فامیل ها با پسر 8 ساله اش هم آمده بود! ایشون اگرچه 8 ساله است اما از نظر شعور اجتماعی کمتر از یک بچه 3-4 ساله می فهمه ( از لحاظ هوشی منظورم نیست اتفاقا هوشش خوبه! ) اما خوب رفتارش یک کم نامناسب بود! مثلاً همه خیلی با کلاس نشسته بودند و این آقا پسر وسط پذیرایی هی می دوید و خودش را می انداخت زمین یا جواب یکی از مهمان ها را که خانم پیری بود و ما هم باهاش خیلی رودربایستی داشتیم خیلی سبکسرانه می داد و... خلاصه من به جای مادرش خجالت کشیدم و مرتب بهش تذکر می دادم! ولی مادرش اصلاً توجهی نمی کرد و هواسش به صحبت کردن بود! من به کیارش که الان کوچیکه و کسی ازش انتظاری نداره اگه کار بدی بکنه سعی می کنم بهش توضیح بدم و تذکرم را بدهم ( برای همین کیارش وقتی می خواهد چیزی را برداره اول یک نگاهی به من می کنه تا ببینه عکس العمل من چیه! ولی خوب بعضی وقت ها هم کار خودش را می کنه!!! ) بعد به یک پسر 8 ساله نباید تذکر داد؟!
خوب راستش نمی دونم روش تربیتی من درسته یا اون فامیل عزیز ولی به نظر من باید با بچه حرف زد، خوب و بد کارش را با دلیلش برايش توضیح داد! و خودمون با ادب صحبت کنیم تا بچه هم ادب و طرز درست صحبت کردن با بزرگتر را یاد بگیره! من نمی دونم چه قدر موفق خواهم بود در درست تربیت کردن وروجکم، اما از خدا می خواهم من را کمک کنه و راه درست را جلوی پاهام بگذاره تا بال فرشته ام را بتونم براش همین طوری بزرگ و زیبا و باشکوه نگه دارم!
پنج شنبه بابايي آمد و ما شبش يك جشن كوچولوي 3 نفري گرفتيم و بعدش رفتيم رستوران. بابايي هم به ماماني يك گردن بند خوشگل هديه دادند! دستشون درد نكنه حسابي ماماني را خجالت دادند! متاسفانه نور رستوران خيلي كم بود ( محيط عشقولانه بود ) عكس هاش خوب نشد!
دیروز با وروجک و بابایی رفتیم پارک ( دیروز کیارش خیلی پارک رفت! چون من درس داشتم صبح هم با باباییش رفت یک سری پارک! ) آقا را خوشتیپ کردیم و سوار سه چرخه اش کردیم و رفتیم پارک و اول همه رفتیم سراغ زمین بازی که همیشه کیارش را می بریم. چون عصر جمعه بود زمین بازی خیلی شلوغ بود، تا کیارش را از سه چرخه اش گذاشتیم پایین اول با تعجب به جمعیت بچه ها یک نگاهی انداخت و داشت کم کم می رفت طرف بچه ها که دیدیم یک دختر 2 ساله داره با سرعت میاد طرف ما! گفتیم بَه یک بچه اجتماعی دیگه هم پیدا شد اما در کمال تعجب دیدیم ما را رد کرد و کیارش را زد عقب و رفت سراغ سه چرخه اش! هنوز کیارش در تعجب بود که مامان دختره آمد و بردش! بعد یک پسر دیگه آمد و دوباره رفت سراغ ماشین پسرم! کیارش این دفعه رفت جلو که عکس العمل نشون بده ولی پسره که بزرگتر بود جیگرم را پرت کرد عقب!!!!!!! دیدیم فایده نداره این جوری یک دفعه یک بلایی میاد سر پسرکم و سوارش کردیم و راه افتادیم! گرچه باز هم نی نی و سه چرخه تو پارک بودند ولی چون ماشین پسرم خوش رنگ و براقه توجه همه را جلب می کرد و هرجا می رفتیم چند تا نی نی پسرم را همراهی می کردند! به بابایی گفتم مثل الگانس چشم بچه ها را گرفته!!!! خلاصه خوش گذشت این هم گزارش تصویری گردش دیروز:
![]() | Cool Slideshows |
( کلاهش را تازه براش گرفتم، هر چی می گذاشتم سرش همون موقع بر میداشت، دیگه غصه ام شده بود که فایده نداره براش کلاه خریدم! 1 ثانیه روی سرش بند نمی شه! اما تا رفتیم پارک و هوا آفتابی بود کلاه را که گذاشتیم سرش بر نداشت! کلی ذوق کردم!!!! اما جالبه تا آفتاب غروب کرد سریع از سرش برداشت! قند و عسلم می دونه کلاه برای آفتابه! )
چند روز پیش رفتم از زیر تخت ترازو را آوردم و خودم را وزن کردم و بعد گذاشتم سر جاش ( امان از این اضافه وزن و اشتهای زیاد!!! به خدا من قبلش باربی بودم ها!!! حالا باور نکنید!! ) بعد چند دقیقه دیدم وروجک رفته از زیر تخت ترازو را آورده بیرون و رفته روش ایستاده و داره با دقت به عقربه اش نگاه می کنه!
دو روز پیش داشتم بهش غذا می دادم بعد یک کمی هم لا به لای غذاش ماست دادم ( عاشق ماسته! ) بعد سه- چهارتا قاشق هر چی اصرار کرد بهش ندادم گفتم اول غذا بعد ماست وقتی دید خیر اصرار اثر نداره خودش دست به کار شد! خودش را کشید جلو کاسه ماست را برداشت و شروع کرد به قاشق قاشق ماست خوردن!
وروجک خان تازگی ها یاد گرفته با چنگال غذا بخوره! مثل هندونه، طالبی، کیک و... قبلاً چنگال را می کرد توی دهانش بعد می موند که چی کارش کنه! حالا یاد گرفته باید دهانش را ببنده و چنگال را بکشه!
دیروز یکی زنگ زده به خونه مامان جان بعد دایی هرچی میگه الو یک صداهای عجیبی از اون طرف می آمد!! بعد کاشف به عمل آمد آقا پسرمون با موبایل مامان جان زنگ زده به خونه!!!!!!!

اگه به تناسخ اعتقاد داشتم می گفتم روح الکساندر گراهام بل در کالبد پسرم دوباره پا به این دنیا گذاشته!
دیروز رفته سراغ دسته کلید بعد باسرعت رفته سراغ در و سعی می کنه کلید ها را بکنه توقفل در! رفتم جلو دیدم از بین 9 تا کلید، کلید درست را انتخاب کرده!!!! ( قربون هوشت برم مامانی )
پیوست: ببخشید اگه عکس ها و نوشته ها نامنظمه! وبلاگ خودم برای خودم فیلتره!!!!! دیگه شرمنده نمی تونم ببینمش!
پیوست2: امروز که داشتیم میامدیم دانشگاه وسط راه اتوبوس خراب شد! خلاصه راننده گفت خودتون باید برید! آقایون سرویس سریع پریدند پایین و ماشین گرفتند و رفتند و ما خانم ها را وسط بیابون خدا گذاشتند! حالا بماند با چه مصیبتی رسیدیم دانشگاه! ولی من ماندم غیرت مرد ایرانی که این قدر تو بوق می کنند فقط به یک کم مو و یک خط چشم و یک نگاه نامحرمه؟؟؟؟؟؟ اینجا زن ایرانی وسط بیابون رگ غیرتشون را قلقلک نمی داد؟؟؟
( فکر کنم فردا دیگه فیلترم نکنند تبعیدم کنند! )
اضافه شده در 17/2/1386
پيام هاي ديگران ()
link
یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک
سلام
من كيارشم! ماماني امروز درس داشت اين شد كه ديگه گفت اين دفعه تو برو بنويس! ( حالا نميگه از اول خودم بايد مي نوشتم!!! مگه وبلاگ من نيست؟! ) فكر مي كنيد راست نميگم كه خودم نوشتم؟! بياييد اينم مدركش!!!

نمی دونم چرا هر وقت مامانی از من عکس می اندازه من این لباسو پوشیدم؟ مردم نمیگند من همین یک لباس را دارم؟

خوب امروز يك خبراييه! بله درست حدس زديد من 1 سال و 2 ماهم تموم شد!!! اما يك خبر ديگه هم هست! تولد مامانيه!!!!
تولدت مبارك ماماني جون


قرار شده ماماني تولد بگيره كادوهاشو بدهند به من! خوب مگه چيه؟! من كوچولو هستم دلم مي سوزه خوب!!! ولي قرار شده ماماني صبر كنه تا بابايي بياد و يك جشن كوچولو بگيريم!
ماماني اين چند روز كم محل شده، همش ميره تو اتاق درو مي بنده يعني داره درس مي خونه!بعد من كه ميام پيشش تا تو درس هاكمكش كنم، دعوام مي كنه! اِ خوب مگه چيه؟ فكر مي كنه من بلد نيستم، خوب هم بلدم، اصلاً من آمدم به دنيا فوق ليسانسمو گرفته بودم، حالا هم منتظرم 7 سالم بشه برم دكترا امتحان بدهم!
ديروز آمدم براي ماماني مسائلشو حل كنم بعد ميگه "واي خط خطي نكن" من خط خطي نكردم دارم جوابشو مي نويسم! فقط چشم بصيرت مي خواهد خط من!

جان من این خط خطيه؟
بعد ميرم تو آشپزخانه كمك مامان جان تو درست كردن غذا كمك كنم مامان جان هم ميگه واي قابلمه ها را نريز بيرون! بابا من مي خوام كمكتون كنم! شيطوني كجا بود؟ قدر كمك هامو ندارند ديگه، حالا كه مي خوام كمك كنم نمي گذارند بعد كه بزرگ شدم ميگند چرا كمك نمي كني؟؟؟؟
تازگي ها ماماني يك كارهاي عجيبي مي كنه من موندم! مياد كتاب مي گذاره جلوي من ميگه " كيارش ببين اي هاپوه! هاپ هاپ مي كنه بگو هاپ" چي فكر كرده؟ فكر كرده من نمي فهمم؟ مي خواهد منو گول بزنه؟ آخه چهار تا خط كه هاپو نيست! هاپو دم داره، گوش پشمالو داره، دندون هاي تيز داره! بعد ميگه "اين پيشيه بگو ميو" نه خير من تا پيشي نياد جلوم بشينه تو چشمم نگاه نكنه نمي گم "پيشي ميو" ديگه اصرار نكن ماماني من گول نمي خورم!
2 روز پيش رفتيم پارك بعد من مي خوام سنگ ريزه از زمين بردارم بخورم! يك دفعه داد ميزنند "نننننه برنداري ها كثيفه" اِاِاِ خودتون چند روز پيش 3 تا سنگ ریزه خوشگل آبي و قرمز داديد بهم هي اصرار كه كيارش بخور خوشمزه است! خوب منم خوردم خوشم آمد بازم مي خوام ديگه!
نمي دونم چرا تازگي ها ماماني بي جنبه شده تا آهنگ مي گذارند من ميام يك قري بدم هي ذوق مي كنه ميگه ناناي ناي! بابا ناناي ناي چيه؟ اين آهنگه! منم مي بينم ممكنه من ادامه بدم كار دست خودشون بدهند ديگه ول می کنم!
خوب دیگه من دیگه برم! خسته شدم از بس پشت کامپیوتر نشستم! آخه نیست صندلیش یک کم کوتاهه! من هی خودمو باید بکشم بالا!
در آخر شما بگید من بهتر از مامانم نمی نویسم؟؟؟؟
پيام هاي ديگران ()
link
سهشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک
سلام
کیارش دوباره عاشق می شود؟!؟! قابل توجه دوستان عزیز نپرسید عاشق کی بپرسید عاشق چی!!!!
اول از همه باید تشکر کنم از همه دوستانی که برای حل مشکل حمام کیارش راه حل پیشنهاد کردند، مخصوصاً آرزو خانم ( مامان آرش عزیز ) که ایده استخر بادی را دادند!
وروجکم برای تولدش یکی از این استخر بادی های یک نفره کادو گرفته بود اما من اصلاً یادم نبود! چهارشنبه استخرشو باد کردم و کلی اسباب بازی ریختم توش ولی آبش نکردم بعد با کیارش رفتیم حمام، از در که رفتیم تو تا لباس هاشو در آوردم زد زیر گریه و منو سفت بغل کرد! ( آی کیف داره آدم نرمی بدن این نیم وجبی ها را رو پوستش احساس کنه! ) بعد با هم رفتیم و نشستیم توی استخرش ( این قدر بزرگ بود که منم توش جا بشم! ) همین طور که توی بغل من بود با اسباب بازی ها سرش را گرم کردم و جوری که نفهمه شیر آب را پشت سرم باز کردم تا استخر کم کم پر بشه! آب که آروم آروم می آمد بالا ترس عسلکم هم کم کم ریخت و بعد نیم ساعت طوری شده بود که باید دور کمرش را می گرفتم که خودشو تو استخرش غرق نکنه!!!!!!! ( تو نیم وجب جا می خواست شیرجه بزنه!!!! ) خلاصه سرسری شستمش ( نمی خواستم دوباره اون حادثه تکرار بشه! شستشوی مفصل را گذاشتم برای دفعه بعد! ) و بعد 1 ساعت با کلی مکافات آقا را از حمام آوردیم بیرون!!!!
به مرور زمان فهمیدم که صبر بهترین راه حل برای مشکل بچه هاست ( گرچه بعضی مواقع تحملم کم میشه! ) و بعد ابتکار عمل! و در جایی که خودت دیگه ابتکار جدیدی به ذهنت نمی رسه مشورت با دوستان و به کارگیری تجربه اونها!!! بازم تشکر از همه دوستان!
خوب حالا یک کم از یافته های جدید دانشمند کوچولوی خودم بگم:
ماشین مامان جان 206 ، آقا کیارش ما میره سر میز تلفن و از بین 5 تا کلید که تو کشومیزه دقیق کلید ماشین را پیدا می کنه! بعد می گیره سمت پارکینگ و دکمه روی کلید را هی فشار میده!!!!! ( تا مثلاً درش باز شه! )جالب این که با کلید پرشیا ( ماشین بابایی من! ) اشتباهش نمی کنه!
تازگی ها اگه گوشی تلفن یا موبایل خاموش را بهش بدیم دکمه گوشی را می زنه یا اگه موبایل باشه بلده چه جوری روشنش کنه و بعد یک شماره ای می گیره و شروع می کنه با خانم " شماره مورد نظر شما در شبکه موجود نمی باشد" صحبت کردن!
چند روز پیش یکی از فامیل های دور آمده بود خونمون که یک پسر 2سال و 2 ماهه داشت. از همون اول که آمدند سه چرخه کیارش نظرش را جلب کرد و سریع رفت و نشست روش! دیدم کیارش داره میره سراغش، اول فکر کردم حس مالکیتش تحریک شده! ( آخه خیلی سه چرخه اش را دوست داره! ) هیچی نگفتم تا ببینم چه کار می کنه اما بعد دیدم نه، عسلکم رفته پیش آقا پسر فامیلمون و به زبون خودش اجزای سه چرخه اش را معرفی می کنه و بوق و دسته و پدالش را نشونش می ده!!! ( مامان قربونت بره که این قدر اجتماعی هستی وروجکم! )
کیارش تازگی ها یک کم بهونه گیر شده، اصلاً لب به غذا نمی زنه و غیر سوپ و شیر من هیچی نمی خوره!! فکر کنم داره دندون آسیابش در میاد! برای دندون های قبلیش این قدر بهونه گیر و بد غذا نشده بود!!!
پیوست: من امروز اولین امتحان میان ترمم را دادم! واااااااااااااااااااای خدا! خراب کردم!! آخه یکی بگه مگه دیوانه ای میری درس دکترا می گیری بعدش توش می مونی؟! استادم گولم زد گفت راحته! برات راحت می گیرم! اما سر امتحان آب پاکی را ریخت رو دستم!!!!

این حاج آقا را می شناسید؟! ایشون همون پسر قرتیه پست قبلی هستندها!!!!
پيام هاي ديگران ()
link
شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک
سلام
چند روز پيش يكي از دوستانم ازم پرسيد چه قدر كيارش را دوست دارم؟!؟! ( نمي دونم به شوخي گفت يا جدي بود؟! ) البته اين دوستم مجرد بود و خوب احساس منو خوب نمي فهميد اگرنه اين سئوال را نمي پرسيد! منم جوابش را مختصر دادم، بدون توضيح اضافه!!!
مگه دوست داشتن حد و مرز داره؟! اونم دوست داشتن عزيزترين هات؟؟؟ من وقتي ميام به وبلاگ دوستان سر مي زنم و بزرگ شدن و رشد كردن جگرگوشه هاشونو مي بينم كلي ذوق مي كنم! وقتي شيرين زبوني هاي آرش باهوش و قشنگ را مي خونم يا وقتي لپ هاي توپولي ايليا را مي بينم، صحبت هاي بامزه دل آرام ناز با اون چشم هاي قشنگش، خنده هاي نمكي ايليا كنايي و چشم هاي معصوم ماني با اون نگاه دلبريش را مي بينم، وقتي درباره بزرگ شدن و شيرين شدن مهديار يا شيطوني هاي كيان و كيارش مي خونم و يا آيدا كوچولوي شيرين عسل وآرين بانمک و شيطون بلا را مي بينم و... كلي لذت مي برم و ذوق مي كنم و دلم ضعف ميره اون وقت چه جوري براي پسرك خودم كه پاره تن منه، از خود منه نميرم و ضعف نكنم! اگه براي هر كار كوچيكي كه مي كنه و ياد مي گيره دلم پر عشق نشه كه مادر نيستم، اگه براي ديدن اولين خنده اش، اولين دندونش، اولين چهاردست و پا رفتنش، اولين مامان گفتنش، اولين قدم برداشتنش و... چشم هام پر اشك نشه كه مادر نيستم، اگه با كوچكترين ابراز محبتش، بغل كردنش، بوسيدنش سراپا قدرشناسي و محبت نشم كه مادر نيستم، اگه نتونم اذيت ها و شيطوني ها و خرابكاري هاشو تحمل كنم واز تك تكشون لذت نبرم كه مادر نيستم و... اگه نتونم كيارش را بيشتر خودم و زندگيم دوست داشته باشم كه مادر نيستم!!!!
نه من نتونستم همه اين ها را براي دوستم بگم و توضيح بدم، چون اگه مي فهميد نمي پرسيد. من فقط بهش گفتم " به اندازه تمام دنيام دوستش دارم"
چند روز پيش عموم از آمريكا آمد ايران ( عموي من و خانواده اش آمريكا زندگي مي كنند ) كلي هم براي كيارش سوغاتي آوردند، ديگه پسرم براي خودش شيك پوشي شده!!! عموجون، زن عمو جون دستتون درد نكنه!!!! علي و رعناي عزيز دلم براتون خيلي تنگ شده!!!!
![]() |
Cool Slideshows |
برای وروجکم 3 تا کتاب خریدم که دوتاش عکس هاش نقاشی بود یکی واقعی ( بابا تو بهترینی! ) و وروجک فقط اونو دوست داره! آخه عکس هاش علاوه بر نی نی های خوشگل و باباهاشون یک دایناسور داره به نام بارنی ( البته اینجا دایناست!!!! ) که کیارش برنامه هاشو خیلی دوست داشت ( همش توش شعر می خوندند البته به انگلیسی! ) حالا هر بار می گم کیارش نی نی کو بارنی را نشونم می ده و می گه "نییی" ( همون بارنی )
دیروز قند و عسل سعی می کرد پاشو بکنه تو کفش مامان جان و بعدش راه بره!!!! کفشه چون سنگین بود بچه ام پاش ثابت می موند و خودش می رفت! نتیجه اش این بود که هی می خورد زمین!!!!!!! ( میگند پا تو کفش بزرگ تر نکن! برای همینه!!! )
پیوست: من شنبه امتحاناتم شروع میشه ( البته میان ترم!!!! ) وااااااای چه جوری درس بخونم؟! برام دعا کنید!!!!
پيام هاي ديگران ()
link
سهشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مامانی وروجک















